سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و سوم :
همهمه توی دادگاه پیچید. منتظر بودم الینا مضطرب شود اما با لبخندی رو به حضار کمی سرش را به تایید تکان داد و با چوب به پایش اشاره کرد.
«قضیه عین توپ تو محله ترکید. همه میگفتن وکیلِ یه قاتل، برای پیدا کردن مدرک از دیوار پریده پایین. اون موقع بود که من فهمیدم... فهمیدم قضیه چقدر جدیه. فهمیدم حمید رفیعی، مردی که جونمو نجات داده، به خاطر منِ بیمعرفت، داره اینجا محاکمه میشه. آخه ما یه ساعت
لطفا صبر کنید...