پارت سی و یک :

نتوانست بایستد. دوباره روی صندلی افتاد، اما این بار، سدش شکست. اشک، نه از روی ضعف، که از روی ترکیبی از درد فیزیکی و استیصال محض، بی‌صدا اما پشت هم، راه باز کرد و روی گونه‌های خاکی‌اش خط انداخت.
با صدایی که از درد و بغض می‌لرزید و به سختی شنیده می‌شد، گفت: «اون مرده... همونی که حمید نجاتش داد...»
صبرم لبریز شد. مغزم داشت فریاد می‌زد: دادگاه! ساعت یازده! «خب؟»
«اومدم دنبال اون.» به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!