سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و یک :
نتوانست بایستد. دوباره روی صندلی افتاد، اما این بار، سدش شکست. اشک، نه از روی ضعف، که از روی ترکیبی از درد فیزیکی و استیصال محض، بیصدا اما پشت هم، راه باز کرد و روی گونههای خاکیاش خط انداخت.
با صدایی که از درد و بغض میلرزید و به سختی شنیده میشد، گفت: «اون مرده... همونی که حمید نجاتش داد...»
صبرم لبریز شد. مغزم داشت فریاد میزد: دادگاه! ساعت یازده! «خب؟»
«اومدم دنبال اون.» به
لطفا صبر کنید...