سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و سوم :
صدای کلید در قفل چرخید. با صدای جیرجیر باز شد. نور راهرو چشمم را زد.
سربازی دم در ایستاد. چهرهاش همانقدر بیتفاوت بود.
«رفیعی. پاشو. وکیلت اومده. ملاقات داری.»
وکیل.
پدرم کارش را کرده بود.
از جا بلند شدم. پاهایم سست بود، اما ذهنم، برای اولین بار از آن شب لعنتی، تیز بود.
همانطور که پشت سر سرباز در راهروی آشنا قدم برمیداشتم، با خودم تکرار کردم: «پردهی اول».
پردهی
لطفا صبر کنید...