سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و هفتم :
اینجا هیچ شباهتی به یک خانه نداشت؛ بیشتر شبیه یک نمایشگاه مبلمان گرانقیمت بود. تمیز، مرتب، و خالی از هرگونه نشانهی زندگی.
لنگلنگان او را به سمت نزدیکترین مبل بردم و کمک کردم روی آن بنشیند. او با نالهای خفه، خودش را روی کوسنهای سفت رها کرد و بلافاصله پایش را بالا گرفت. مانتوی خاکیاش روی چرم سفید مبل، یک لکهی ناجور و زننده بود.
«آب کجاست؟» صدایم در سکوت خانه پیچید.
با
لطفا صبر کنید...