سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و چهارم :
دیدم که چطور صورتش از درد و خستگی سفید شد. چوب از دستش افتاد. تعادلش را کاملاً از دست داد و بیصدا، مثل یک عروسک پارچهای، روی آسفالت خیس کنار خیابان افتاد. و تکان نخورد.
از حال رفته بود.
«لعنتی!»
دیگر به تولد پناه یا خستگی خودم فکر نکردم. با تمام سرعت به سمتش دویدم.
«لعنتی!»
دیگر به تولد پناه، به خستگی خودم، یا به آن اولتیماتوم لعنتی فکر نکردم. با تمام سرعتی که داشتم، به سم
لطفا صبر کنید...