پارت سی و چهارم :

دیدم که چطور صورتش از درد و خستگی سفید شد. چوب از دستش افتاد. تعادلش را کاملاً از دست داد و بی‌صدا، مثل یک عروسک پارچه‌ای، روی آسفالت خیس کنار خیابان افتاد. و تکان نخورد.
از حال رفته بود.
«لعنتی!»
دیگر به تولد پناه یا خستگی خودم فکر نکردم. با تمام سرعت به سمتش دویدم.
«لعنتی!»
دیگر به تولد پناه، به خستگی خودم، یا به آن اولتیماتوم لعنتی فکر نکردم. با تمام سرعتی که داشتم، به سم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!