پارت سی و پنجم :

«ببین،همه ی وسایلت توی ماشین منه» با لحنی که سعی می‌کردم آرام باشد، اما خسته بود، گفتم: «تو از حال رفتی. پاتم داره می‌ترکه. پس اینقدر لجبازی نکن و بذار کارشونو بکنن.»
«من وقت ندارم!» با مشت روی تخت کوبید. «باید برم...»
«کجا بری؟» کلافه بودم. «حمید آزاده. کارِت امروز تموم شد.»
«کارِ من...» خواست چیزی بگوید، اما انگار تمام انرژی‌اش در همان فریاد خالی شد. دوباره روی بالش افتاد. چشم‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️