پارت سی و پنجم :

«ببین،همه ی وسایلت توی ماشین منه» با لحنی که سعی می‌کردم آرام باشد، اما خسته بود، گفتم: «تو از حال رفتی. پاتم داره می‌ترکه. پس اینقدر لجبازی نکن و بذار کارشونو بکنن.»
«من وقت ندارم!» با مشت روی تخت کوبید. «باید برم...»
«کجا بری؟» کلافه بودم. «حمید آزاده. کارِت امروز تموم شد.»
«کارِ من...» خواست چیزی بگوید، اما انگار تمام انرژی‌اش در همان فریاد خالی شد. دوباره روی بالش افتاد. چشم‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!