سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و پنجم :
«ببین،همه ی وسایلت توی ماشین منه» با لحنی که سعی میکردم آرام باشد، اما خسته بود، گفتم: «تو از حال رفتی. پاتم داره میترکه. پس اینقدر لجبازی نکن و بذار کارشونو بکنن.»
«من وقت ندارم!» با مشت روی تخت کوبید. «باید برم...»
«کجا بری؟» کلافه بودم. «حمید آزاده. کارِت امروز تموم شد.»
«کارِ من...» خواست چیزی بگوید، اما انگار تمام انرژیاش در همان فریاد خالی شد. دوباره روی بالش افتاد. چشم
لطفا صبر کنید...