سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و نهم :
«سلام. با خانم الینا شادان کار داشتم.»
نگهبان ابرویش را بالا انداخت. «خانم شادان؟ شما؟... پیک هستید؟»
خونم به جوش آمد، اما صدایم را آرام نگه داشتم. «نه. من... من حمید رفیعی هستم. موکلشون. گفتن منتظرم هستن.»
کلمهی "موکل" هم چیزی را عوض نکرد. نگهبان با همان بیمیلی و ناباوری گوشی را برداشت. لحنش با من زمین تا آسمان فرق داشت.
«خانم شادان، وقت بخیر. ببخشید مزاحم میشم... یک آقایی این
لطفا صبر کنید...