پارت بیست و ششم :

به سمت در رفت. فکر کردم تمام شد. فکر کردم تا فردا شب وقت دارم که یک دفاعیه‌ی خوب برای زندگی‌ام آماده کنم.
اما دستش روی دستگیره‌ی در ماند.
برگشت. نور زرد کافه، نیمی از صورتش را روشن کرده بود و اشک در چشمش برق می‌زد.
«امیر. وقتی فردا میای... با یه جواب بیا.»
مکث کرد.
«بین من و این کارت... یکی رو انتخاب کن.»
و رفت. زنگوله‌ی بالای در، با صدای تند و قطعی، رفتنش را اعلام کرد.
من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!