سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و ششم :
به سمت در رفت. فکر کردم تمام شد. فکر کردم تا فردا شب وقت دارم که یک دفاعیهی خوب برای زندگیام آماده کنم.
اما دستش روی دستگیرهی در ماند.
برگشت. نور زرد کافه، نیمی از صورتش را روشن کرده بود و اشک در چشمش برق میزد.
«امیر. وقتی فردا میای... با یه جواب بیا.»
مکث کرد.
«بین من و این کارت... یکی رو انتخاب کن.»
و رفت. زنگولهی بالای در، با صدای تند و قطعی، رفتنش را اعلام کرد.
من
لطفا صبر کنید...