سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و نهم :
«من دارم میگم اون فعاله. مغروره. و داره ما رو تماشا میکنه. دادگاه فردا، بهترین صحنهی نمایش برای اونه.»
جرقهی سیگار در هوا یک خط کشید و در زیرسیگاری خاموش شد.
«تو داری با جون یه مرد قمار میکنی، امیر.»
«من دارم با جون یه مرد قمار میکنم، تا جلوی هیولایی رو بگیرم که همین امشب یه نفر دیگه رو کشت. و قبلش، زنِ همون مرد رو. مهسا رفیعی... حمید اصغری... قربان، ما باید این بازی رو ادام
لطفا صبر کنید...