سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی :
«برو پایین خانم معلم. کار دارم.»
خندید. آن خندهی گرم و واقعی که دلم برایش تنگ شده بود. همان خندهای که به من یادآوری میکرد چرا اصلاً این شغل لعنتی را تحمل میکنم.
«دیوونه.»
از ماشین پیاده شد، اما قبل از بستن در، لحظهای مکث کرد. سرمای بیرون دوباره به داخل هجوم آورد.
«شب میبینمت؟»
سر تکان دادم: «شب میبینمت.»
در بسته شد. تماشایش کردم که با قدمهای تند از میان برف
لطفا صبر کنید...