پارت سی :

«برو پایین خانم معلم. کار دارم.»
خندید. آن خنده‌ی گرم و واقعی که دلم برایش تنگ شده بود. همان خنده‌ای که به من یادآوری می‌کرد چرا اصلاً این شغل لعنتی را تحمل می‌کنم.
«دیوونه.»
از ماشین پیاده شد، اما قبل از بستن در، لحظه‌ای مکث کرد. سرمای بیرون دوباره به داخل هجوم آورد.
«شب می‌بینمت؟»
سر تکان دادم: «شب می‌بینمت.»
در بسته شد. تماشایش کردم که با قدم‌های تند از میان برف‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️