پارت سی :

«برو پایین خانم معلم. کار دارم.»
خندید. آن خنده‌ی گرم و واقعی که دلم برایش تنگ شده بود. همان خنده‌ای که به من یادآوری می‌کرد چرا اصلاً این شغل لعنتی را تحمل می‌کنم.
«دیوونه.»
از ماشین پیاده شد، اما قبل از بستن در، لحظه‌ای مکث کرد. سرمای بیرون دوباره به داخل هجوم آورد.
«شب می‌بینمت؟»
سر تکان دادم: «شب می‌بینمت.»
در بسته شد. تماشایش کردم که با قدم‌های تند از میان برف‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!