پارت بیست و پنجم :

بوی قهوه و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود. این پناهگاه ما بود. جایی که من «امیر» بودم، نه «سرگرد کاویانی». اما امشب، آن آرامش همیشگی، مثل یک دروغ، در هوا معلق بود. آن پیام‌ها همه‌چیز را مسموم کرده بود.
آرام جلو رفتم. قدم‌هایم روی کف‌پوش چوبی، سنگین بود. روی صندلی چوبیِ همیشگی، روبرویش نشستم. صدای جیرجیر خفیف صندلی باعث شد بالاخره دست از نوشتن بردارد و سرش را بلند کند.
چشم‌هایش.
خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️