سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و پنجم :
بوی قهوه و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود. این پناهگاه ما بود. جایی که من «امیر» بودم، نه «سرگرد کاویانی». اما امشب، آن آرامش همیشگی، مثل یک دروغ، در هوا معلق بود. آن پیامها همهچیز را مسموم کرده بود.
آرام جلو رفتم. قدمهایم روی کفپوش چوبی، سنگین بود. روی صندلی چوبیِ همیشگی، روبرویش نشستم. صدای جیرجیر خفیف صندلی باعث شد بالاخره دست از نوشتن بردارد و سرش را بلند کند.
چشمهایش.
خ
لطفا صبر کنید...