سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و هشتم :
«قربان... احضارم کرده بودید.»
او سرش را بلند نکرد. صدایش، آرام، اما پر از خشمِ فشرده بود:
«در رو ببند، کاویانی.»
در را بستم. «کلیک» قفل در، مثل بسته شدن درِ یک سلول بود.
«بشین.»
روی صندلی جلوی میزش نشستم. نور چراغ مطالعه توی چشمم نبود، اما سنگینی نگاهش را از تاریکی حس میکردم.
چند ثانیهی طولانی سکوت کرد. فقط صدای نفس کشیدنش و سوختن سیگارش میآمد.
بعد، پوشهای را از
لطفا صبر کنید...
