سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و هشتم :
همهچیز دستنخورده بود. همانطور که پلیس بعد از تحقیقات، خانه را تحویل داده بود. یک فنجان چای نیمخورده روی میز. کتابی که ورق میزد و نیمهکاره رها شده بود. سبد خیاطیاش گوشهی اتاق، با پارچههای رنگارنگی که دیگر قرار نبود به لباس تبدیل شوند. خانه نبود؛ یک موزه بود. موزهی یک زندگی متوقف شده.
بیاختیار به سمت آشپزخانه قدم برداشتم. قلبم چنان میکوبید که صدای نبضم را در گوشهای
لطفا صبر کنید...