شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت یک :
من یک زن هستم!
موجودی که از دیدگاه مردان سرزمینم، ضعیف است و رنجور...
آمده ام که افکار پوچ و بی سر و ته را از مغز های چرک آلودشان پاک کنم..
مسیری طولانی پیش رو دارم
هرچه می نگرم، پایان این راه نقطه ای بیش نیست، دیده نمی شود.
دل را به دریا می زنم و حرکت می کنم
می دوم
می دوم
همچنان در حال دویدنم.
گاهی سنگ و کلوخه هایی کوچک و بزرگ سر راهم ظاهر می شود.
گاهی مسیر صاف و هموار پیش رویم، شیبی بلند و پر چاله می شود
گاهی هم سرازیری..
و دوباره هموار می شود.
از دویدن خسته می شوم،
سرعتم را کم می کنم
می ایستم،
می ایستم،
اما تسلیم نمی شوم.
گاهی می ایستم تا نفسی تازه کنم،
شاید بین راه، مانعی بزرگ مرا از سر راه بردارد.
اما یادم نمی رود، خدا با من است..
پس با امید یاری او،
به راهم ادامه می دهم.
می دوم
می دوم
می دوم.....
از زبان حامی
تحمل وزنم هر لحظه سخت تر می شد. به نفس نفس افتاده بودم.
قطره های بلورین عرق که از روی پیشانی ام سر می خوردند و مسیرشان را تا انتهای صورتم طی می کردند، باعث می شد تمرکزم را از دست بدهم.
نفسم را در سینه حبس کردم و پر صدا بیرون فرستادم.
آرام، قدیمی دیگر به پایین برداشتم. نباید هماهنگی دست و پاهایم بهم می خوردند.
صدای آرکان را که سعی بر کنترلش داشت، شنیدم.
- دِ یالا دیگه! الان اون دو تا قلچماق منو می بینن!
چند سانت دیگر پایین رفتم، نگاهی به بالای سرم انداختم و آرام لب زدم: ببند آرکان، بیفتم گاومون زاییده!
- بیام؟!
همچو باروت منفجر شدم: ای درد بگیری نکبت! دو دقیقه صبر کن دیگه! گفتم خودم بت می گم.
خوشبختانه زبان به دهان گرفت و دیگر صدایش شنیده نشد.
فقط ده پانزده سانت مانده بود تا پایم به زمین برسد که نفهمیدم چه شد! تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم.
لنگ های درازم داخل لوله ی شومینه، رو به هوا ماندند. دود همه جا را برداشت. تمام هیکلم سیاه و کثیف شد .
احساس کردم نفس کشیدن برایم سخت شده.
صدای تر تر و کرکر آرکان بلند شد، نمی دانستم باید او را خفه کنم یا خودم را جمع و جور!
به سختی وزنم را روی دست هایم انداختم و با یک گریز، پاهایم را پایین آوردم.
چهار دست و پا مانند بچه ها از داخل شومینه بیرون آمدم. با تردید به اطرافم نگاه کردم. خوشبختانه کسی نبود.
دستکش هایم لباس هایم، همه دودی شده بودند.
خواستم بلند شوم که یاد آرکان افتادم. در همان حالت، سرم را داخل شومینه کردم و گفتم : تکون بده تن لشتو بیا!
صدایش را شنیدم:
یا اما زمان.
خدایا به امید تو.
بسم الله الرحمن الرحیم.
محکم کوبیدم در صورتم.
جالب بود. برای دزدی از خدا یاری می طلبید!!
تا آرکان، مسیر را طی کند و بیاید، شش دانگ حواسم را به اطراف جمع کردم.
با اینکه همه جا تاریک بود، اما باز هم می شد پی برد چه خانه ی لوکس و همه چیز تمامی است.
خواستم خودم را بتکانم، اما نگران بودم سر و صدا ایجاد کند. برای همین بی حرکت، در گوشه ای ایستادم..
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ممدقلی
0عالیییی بوددددد
۴ ماه پیشمهتاب
0فعلا میخوام تا تغییری بدم ولی یکم رمان اغراق آمیز بود
۱ سال پیشمه
1خوب
۲ سال پیشخیلی قشنگه
1بسیار رمان جالبیه
۲ سال پیشمحیصا
1عالی
۲ سال پیشSar
2فعلا ک عالیه
۲ سال پیشزهرا
0خوب بود
۳ سال پیشنورا
0بنظر خوب میاد و طنزه
۳ سال پیشEmel
0خوب هست
۳ سال پیشزری
0بنظر رمان جذابیه
۳ سال پیشفاطمه ج
0عالیییییییییییییه
۳ سال پیششکوه
0تا این جا خوب بود
۳ سال پیششکوه
0تا این جا خوب بود
۳ سال پیش،
0بابا!!!!ارکان چنقده جذابه😂😍🤦 ♀️
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Y.....
0بی نظیر بود