شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت دوم :
دود شومینه راهش را به حلقم باز کرده بود، ته گلویم به سوزش افتاد.
اما اصلا وقت سرفه کردن و صاف کردن گلو نبود.
پشت یکی از مبل ها، که دو سه قدم با شومینه فاصله داشت نشستم تا به قول آرکان، آن دو قلچماق متوجه حضورم نشوند.
صدای پارس سگ که آمد، شروع به نفرین بخت و اقبال شومم کردم.
آرام زمزمه کردم : همین یکی رو کم داشتیم.
برای بار سوم، چهار دست و پا خودم را به شومینه رساندم، سرم را داخل شومینه کردم.
احساس کردم جسم حجیمی با سرعت نور در حال نزدیک شدن است.
اگر دو ثانیه دیر تر سرم را کنار می کشیدم، با نشیمنگاه آرکان یکی می شدم.
با صدایی که ایجاد کرد، چشمانم را بستم و برای خودم و خودش فاتحه خواندم.
هر لحظه منتظر بودم یکی با چماق یا اسلحه ظاهر شود و من و آرکان لنگ در هوا را برای همیشه از این زندگی شوم خلاص کند، اما خبری نشد!
وقتی خیالم راحت شد کسی صدای گند کاری آرکان را نشنید، محکم و با حرص در سر خود کوبیدم و با صدایی که سعی داشتم بالا نرود گفتم :
آخه واقعا من چه فکری کردم که تو رو با خودم آوردم؟!
محکم به پایش کوبیدم و گفتم : جمع کن خودتو بریم. الان این افریطه خانم بیدار می شه.
از داخل شومینه بیرون آمد و همانطور که خودش را می تکاند گفت :
ما که از اینجا می ریم بیرون.
جوابش را ندادم.وقت بحث و کل کل نبود. اشاره کردم که آرام و بی صدا دنبالم بیاید.
کفش هایمان را در آوردیم و همانجا کنار شومینه گذاشتیم تا کمتر سر و صدا ایجاد شود.
حرف های معین را برای بار هزارم در ذهنم مرور کردم : وارد خونه که شدین، دست راستتون یه راه پلس.
بالا که برین، رو به رو تون، ته راهرو یه در بزرگه. چیزی که دنبالشیم اونجاست....
به سمت راه پله رفتم. عذاب وجدان داشتم، کلافه بودم!
حالم هیچ خوب نبود. اما مجبور بودم. بخاطر مادرم،بخاطر خواهرم.
صدای آرکان رشته ی افکارم را از هم گسست: مگه داریم عروس می بریم حجله که اینقدر با ناز می ری! برو دیگه.
وقتی چهره ی مادر و خواهرم را پیش چشمم تصور کردم، جانی تازه گرفتم و به قدم هایم سرعت بخشیدم.
بالای پله ها رسیدیم. خوب به اطراف نگاه کردم.
دقیقا انتهای راهرو، دری بزرگ بود.
گاماس گاماس جلو رفتیم. با احتیاط قدم بر میداشتیم و حواسمان به همه جا بود.
آرکان کنار گوشم گفت : حالا چه جوری بازش کنیم؟!
مطمئن گفتم :رمزش رو دارم.
- ایول!
از داخل جیبم، گوشی ام را در آوردم و پیامک هایم را گشودم. معین رو پیدا کردم. گوشی را به دست آرکان دادم و گفتم رمز را برایم بخواند.
جلوی دستگاه ایستادم. یک چیزی شبیه ماشین حساب بود.
دکمه ای لمسی و سبز رنگ داشت. فشارش دادم. دینگ صدا داد. لبم را گزیدم.
نباید سر و صدا می کردیم.نگاهی به صفحه گوشی انداختم و گفتم : بخون.
- 131313258930
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0خوب
۳ سال پیشزهرا
0عالی بود
۳ سال پیشخوبه
0خوبه
۳ سال پیشهستی
1ارامش چرا اینقدر زشته تازه جای حامی و ارکان هم باید عوض میشد البته هرکس سلیقه ای داره
۵ سال پیشمبین
1این باربد این نیست که دابسمش درس میکنه بایه خانمی دیگه
۵ سال پیشهستى
0اره. احسانه. اون زنشه. گلنوش
۵ سال پیشکارن
4لطفا اگه میشه به زبان عامیانه بنویسید خیلی ممنون ♡♡
۵ سال پیشریحان
1آممم من پارت اولشو تازه خوندم...میگم حامی و آرکان پلیسن یا ***؟؟؟؟
۵ سال پیشآیه
2خوبه برای گذراندن اوقات که حوصله نداری
۵ سال پیشهانا
2به نظرم بهتره که کتابی نوشته
۶ سال پیشpari
10کتابی تایپ شده این واقعا رومخه ولی داستانش جالبه
۶ سال پیشآرام
8اولین رمان آ نلاینی هست که دارم میخونم ولی خیلی خوبه مرسی از رمان بسیار زیباتون
۶ سال پیشگلبرگ
3تا الان خیلی جالب بوده خیلی مشتاقم تا ادامش رو بخونم
۶ سال پیشاوا
2رمان هاتون خوبه ولی لطفا بیشترش کنین
۶ سال پیشمری
1تا اینجا خوب بود بقیشو در پارت های بعدی میبینیم خدا نه خوب باشه
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Reza
0فکر میکنم خیلی خوب باشد