شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و یک :
رو به روی آکواریوم خونمون نشسته بودم و ماهی های تزئینی متفاوت رو نگاه میکردم...
کاش منم یکی از این ماهی ها بودم،
همین طور غرق آکواریوم رنگیمون شده بودم که صدای مامانم باعث شد چشم از ماهی ها بگیرم و به مامانم بدوزم!
_رها مامان،چیه زل زدی به آکواریوم؟!
خنده ای کردم و بازم نگاهی به ماهی انداختم:
_نمیدونم ...
شاید بخاطر اینکه اونا زندگی بدون دغدغه ای دارن...
فقط شنا و
لطفا صبر کنید...
