شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هشتم :
ساتین
رسیدیم،
بلاخره به محل مورد نظری که باید میرفتم رسیدم...
یه خونه ی کلبه ای دور از شهر که به دریا نزدیک بود،کشتی های زیادی دور و اطراف خونه پراکنده بودن و دسته دسته دخترای جوون رو به زور روانه ی اون کشتی ها میکردن،..
خوشحال بودم و بخاطر همین خوشحالی هم که شده روانه اون کلبه شدم،
یه کلبه ی بزرگ که فضای اصلیش و دوتا اتاق جداگانه داشت،
_سلام ساتین....
با شنیدن صداش به
لطفا صبر کنید...
