پارت شصت و پنجم :


آسانسور به لابی رسید پایین اومدم...با دیدن یه مرد ۶۰_۷۰ساله همراه یه مرد و یه دختر جوون توجهم رو جلب کرد و فورا به پشت یه ماشین رفتم ..
سه نفرشون لباس های چرم مشکی داشتن حتی کفشاشون،می‌دونستم اون مرد که مسن به نظر میرسید حتما میتونست رابینسون باشه،سکوت کردم میخواستم بفهمم چی به هم دارن میگن که اون مرد و پسر جوون خودشون رو به در آسانسور رسوندن،و دختره راهش رو جدا کرد و به سمت پله ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️