شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و پنجم :
آسانسور به لابی رسید پایین اومدم...با دیدن یه مرد ۶۰_۷۰ساله همراه یه مرد و یه دختر جوون توجهم رو جلب کرد و فورا به پشت یه ماشین رفتم ..
سه نفرشون لباس های چرم مشکی داشتن حتی کفشاشون،میدونستم اون مرد که مسن به نظر میرسید حتما میتونست رابینسون باشه،سکوت کردم میخواستم بفهمم چی به هم دارن میگن که اون مرد و پسر جوون خودشون رو به در آسانسور رسوندن،و دختره راهش رو جدا کرد و به سمت پله ها
لطفا صبر کنید...
