شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و ششم :
رها
تو پیاده رو نزدیک دانشگاه در حال قدم زدن بودم..
میخواستم یکم هوای آزاد به مشامم بخوره که صدای زنگ گوشیم بلند شد،با دیدن شماره ی پویان با ذوق جواب داد:
_بله عشقم..
صداش نه شاد بود و نه غمگین،بعد از دادن سلام علیک به همدیگه صداش رو شنیدم:
_رها کجای؟؟
نگاهی به اطرافم چرخوندم و گفتم:
_نزدیک دانشگاهم،تازه بیرون اومدم،صداش رو همراه به یه نفس عمیق بیرون داد:
_خیلی خب
لطفا صبر کنید...
