پارت هفتاد :


ساعت از ۳ شب گذشته بود و حالا یه دوش گرفته بودم و چشمام از گریه ی زیاد پف کرده بود ...
که زنگ خونه به صدا در اومد...
دیگه میترسیدم در رو برای کسی باز کنم که صدا زدم:
_کیه؟؟
با شنیدم صدای پویان هول شده به سمت در راه افتادم. باعجله در رو باز کردم،
!!!
_رها...
رها...
چطور دلت اومد تنهام بزاری!!
نمیدونستم چی داره میگه یعنی ‌..
یعنی اشتباه گرفته بود.
که لب زدم:
_حا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️