شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد :
ساعت از ۳ شب گذشته بود و حالا یه دوش گرفته بودم و چشمام از گریه ی زیاد پف کرده بود ...
که زنگ خونه به صدا در اومد...
دیگه میترسیدم در رو برای کسی باز کنم که صدا زدم:
_کیه؟؟
با شنیدم صدای پویان هول شده به سمت در راه افتادم. باعجله در رو باز کردم،
!!!
_رها...
رها...
چطور دلت اومد تنهام بزاری!!
نمیدونستم چی داره میگه یعنی ..
یعنی اشتباه گرفته بود.
که لب زدم:
_حا
لطفا صبر کنید...
