صدای زنی پشت در به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و ششم :
سایهی بلندش روی برفها، درست روی من افتاده بود. به آرامی، خیلی آرام، سرم را بالا آوردم و به عقب برگشتم.
او آنجا ایستاده بود؛ همچون مجسمهای از تاریکی که از دلِ شب تراشیده شده باشد. کتریِ سیاه و ظرفی پر از سیبزمینی در یک دستش بود.
چهرهاش در نورِ ضعیف و رقصانِ آتشِ نیمهجان، غیرقابل خواندن بود. اما چشمهایش... چشمهایش دیگر متعلق به آن مردِ غمگین، پشیمان و تنهای چند دق
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
0تف ب فرهاد ک باعث شد بیوفتی تو همچین هچلی
۲ ساعت پیشمیم کویین
2سایکو سایکو سایکووو
۵ ساعت پیشنورا
0دقیقااااااا
۳ ساعت پیشملی
0یعنی بی نظیره این رمان وایییی ، حامی آدم خطرناکیه، و خب بازم با نازلی شیپ قشنگین به نظرم
۳ ساعت پیشنیا
1وای عالیه باورم نمیشه بقول نازلی یه قاتل نابغه
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...
سیتا
0من باشم ک سکته میکنم ولی منطقی باید یکی شه باش ک بتونه حداقل فرار کنه بیچاره