پارت بیست و ششم :

سایه‌ی بلندش روی برف‌ها، درست روی من افتاده بود. به آرامی، خیلی آرام، سرم را بالا آوردم و به عقب برگشتم.

او آنجا ایستاده بود؛ همچون مجسمه‌ای از تاریکی که از دلِ شب تراشیده شده باشد. کتریِ سیاه و ظرفی پر از سیب‌زمینی در یک دستش بود.

چهره‌اش در نورِ ضعیف و رقصانِ آتشِ نیمه‌جان، غیرقابل خواندن بود. اما چشم‌هایش... چشم‌هایش دیگر متعلق به آن مردِ غمگین، پشیمان و تنهای چند دق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    من باشم ک سکته میکنم ولی منطقی باید یکی شه باش ک بتونه حداقل فرار کنه بیچاره

    ۲ ساعت پیش
  • سیتا

    0

    تف ب فرهاد ک باعث شد بیوفتی تو همچین هچلی

    ۲ ساعت پیش
  • میم کویین

    2

    سایکو سایکو سایکووو

    ۵ ساعت پیش
  • نورا

    0

    دقیقااااااا

    ۳ ساعت پیش
  • ملی

    0

    یعنی بی نظیره این رمان وایییی ، حامی آدم خطرناکیه، و خب بازم با نازلی شیپ قشنگین به نظرم

    ۳ ساعت پیش
  • نیا

    1

    وای عالیه باورم نمیشه بقول نازلی یه قاتل نابغه

    ۵ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.