پارت سی و چهارم :

دیگر نمی‌دویدم.

از آن کوچه‌ی بن‌بست، از آن حیاطِ آلوده به گناه و از کنارِ آن ماشینِ بمب‌گذاری‌شده با دست‌های خودم، دور شدم.

آرام و با قدم‌هایی استوار، روی برف‌های دست‌نخورده‌ی پیاده‌رو قدم می‌زدم.

حسِ غریب و ناشناخته‌ای بود. تا همین چند ساعت پیش، من یک موشِ آزمایشگاهیِ وحشت‌زده بودم که در هزارتویِ تاریکِ این شهر، از دستِ یک هیولا فرار می‌کردم.

اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Medusa

    0

    عاشق اونجا شدم که گفت شاگرد درس های استادش و یاد گرفته

    ۳ ماه پیش
  • Medusa

    0

    از زیبایی این پارت نمیدونم چی بگم فوق العاده ست رسما شاهکاره✨

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    واقعا ادم تادر اون ظرایط قرار نگیره نمیتونه بگه ممکنه چ تصمیمی بگیه

    ۳ ماه پیش
  • دنیا

    2

    خیلی زیبا مینویسی ساناز، فوق العاده است❤️

    ۴ ماه پیش
  • Negar

    3

    چرا این دقیقا همون پایانیه که دلم میخواد.یکم از خودم میترسم😂خیلی خوب نوشته اید واقعا

    ۴ ماه پیش
  • موفرفری

    0

    عالی بود جمله ها رو چندبار خوندم تا درک کنم خسته تباشی رمان هیجانی و فوق العاده ای

    ۴ ماه پیش
  • سیتا

    3

    واقعن هیولاها شیاطین دیوونه ها زاده نمیشن ساخته میشن💔

    ۴ ماه پیش
  • ملی

    0

    خیلی هیجانی و زیباااا

    ۴ ماه پیش
  • نیا

    0

    وای عالیه سانازجون لطفا امشب بازم پارت بزارررر

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!