پارت سی و چهارم :

دیگر نمی‌دویدم.

از آن کوچه‌ی بن‌بست، از آن حیاطِ آلوده به گناه و از کنارِ آن ماشینِ بمب‌گذاری‌شده با دست‌های خودم، دور شدم.

آرام و با قدم‌هایی استوار، روی برف‌های دست‌نخورده‌ی پیاده‌رو قدم می‌زدم.

حسِ غریب و ناشناخته‌ای بود. تا همین چند ساعت پیش، من یک موشِ آزمایشگاهیِ وحشت‌زده بودم که در هزارتویِ تاریکِ این شهر، از دستِ یک هیولا فرار می‌کردم.

اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Medusa

    0

    عاشق اونجا شدم که گفت شاگرد درس های استادش و یاد گرفته

    ۵ ماه پیش
  • Medusa

    0

    از زیبایی این پارت نمیدونم چی بگم فوق العاده ست رسما شاهکاره✨

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    واقعا ادم تادر اون ظرایط قرار نگیره نمیتونه بگه ممکنه چ تصمیمی بگیه

    ۵ ماه پیش
  • دنیا

    2

    خیلی زیبا مینویسی ساناز، فوق العاده است❤️

    ۶ ماه پیش
  • Negar

    3

    چرا این دقیقا همون پایانیه که دلم میخواد.یکم از خودم میترسم😂خیلی خوب نوشته اید واقعا

    ۶ ماه پیش
  • موفرفری

    0

    عالی بود جمله ها رو چندبار خوندم تا درک کنم خسته تباشی رمان هیجانی و فوق العاده ای

    ۶ ماه پیش
  • سیتا

    3

    واقعن هیولاها شیاطین دیوونه ها زاده نمیشن ساخته میشن💔

    ۷ ماه پیش
  • ملی

    0

    خیلی هیجانی و زیباااا

    ۷ ماه پیش
  • نیا

    0

    وای عالیه سانازجون لطفا امشب بازم پارت بزارررر

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️