صدای زنی پشت در به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و نهم :
صدای غرش خشمگینش، مثل پاره شدن پردهی ضخیم شب، در تمام حیاط پیچید.
فهمیده بود. حقهی سنگ و صدای انحرافی فقط چند ثانیه او را فریب داده بود.
صدای قدمهای سنگینش که حالا با سرعتی مرگبار روی برفها کوبیده میشد، درست به سمت من چرخید.
دیگر خبری از آن قدمهای شمرده و محتاطانه نبود؛ او حالا یک درندهی زخمی و تحقیرشده بود که فقط و فقط طعمهاش را میخواست و برای دری
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Medusa
1*هیولا در قفس عمارتش جا مانده بود*🖤
۳ ماه پیشMedusa
1وای نازلی دقیقا مثل موشه🐁
۳ ماه پیشاکرم بانو
2دخترای ساناز همیشه قوی هستن... از دست قاتل هیولا هم فرار میکنن
۳ ماه پیشدنیا
0ولی حامی بیخیال نمیشه
۴ ماه پیشدنیا
0وایی نجات پیدا کرد
۴ ماه پیشموفرفری
3اونجا ک گفت من در خیابان های شهر تازه اوارگی مرگبارم رو شروع کردم چقدر دلم براش سوخت :))) خیلی قلمت قشنگه ساناز پر قدرت ادامه بده..
۴ ماه پیشپرنیا
1نلی خدا لعنتت کنه کجا رفتی دختر ،الان باید کجا بره 😥😥
۴ ماه پیشZinb
1وای فرار کن فقط برو برو🤯🤯
۴ ماه پیشحدیث
0نمدونم چرا هنوز حس میکنم حامی قاتل نیست فقط این بازی رو راه انداخته ولی واسه چی نمیدونم
۵ ماه پیشسیتا
0امکان نداره قاتل نباشه
۵ ماه پیشسیتا
1قلمت واقعا معرکه ست خیلیییی زیبا توصیف شده بود💙
۵ ماه پیشسیتا
1خیلییییی هیجان داشت این پارت خیلییییی😯🙊
۵ ماه پیشمیم کویین
0ای وای نه😕کاش اینجور نباشه
۵ ماه پیشملی
0واییییی ، فکر نکنم حامی دست بردار باشه
۵ ماه پیشعسل
2کاش حامی قاتل نبود و یه نازلی کمک می کرد من فکر می کردم حق نازلی رو از فرهاد نامرد میگیره شانش نازلی بیچاره
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
پریوش
0واقعا در تمام نویسندگانی که آثارشون رو خوندم قلمت فوق العادست.سطح توقعم بشدت از نویسندکان دیگه زیاد شده.