پارت سی و پنجم :

صدای قدم‌هایش را از پشت در شنیدم. قدم‌هایی که برخلاف چند ساعت پیش، نه شتاب‌زده بودند و نه خشمگین. آرام، شمرده و با ریتمی آشنا به در نزدیک می‌شدند.

قفل با یک کلیکِ نرم، تمیز و بی‌صدا باز شد. درِ سنگینِ بلوطی‌رنگ، به آرامی و با وقارِ تمام به سمت داخل چرخید.

حامی آنجا ایستاده بود. نورِ گرم و زردرنگِ آباژورهای داخل آپارتمانش، از پشت سر به او می‌تابید و سایه‌ی بلند و چهارشان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    0

    امشب دومین رمانی بود از خانم لرکی به پایان رسوندم ارزش 6 ساعت بی وقفه خوندن رو داشت بی نظیر بود

    ۳ ماه پیش
  • مارال

    0

    عاشقشممممم خیلی قشنگ بوددددد تمام ذهنمو درگیر خودش کرد واقعا فوق العاده بود قلمت بی نظیره ساناز

    ۴ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ممنونم جانان

    ۴ ماه پیش
  • مارال

    0

    بلافاصله بعد از «این دور را من بازی میکنم» این رمانتو خوندم دختر تو نوشتن داستان های کوتاه و معمایی بی نظیری عاشق تمام رمان هاییم که ازت خوندم بی صبرانه منتظرم این اثر فوق العاده چاپ شه

    ۴ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • Medusa

    0

    کی چاپ میشه این اثر زیبا؟

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    3

    داشتم فکر میکردم توی نوشتن داستان های معمایی کوتاه و پر تعلیق فوق العاده ای دقیقا شبیه این دور را من بازی میکنم خیلی باید استعداد خاصی داشته باشی که بتونی توی چند صفحه، داستانی بنویسی با معما و وحشت و احساس و شخصیت پردازی عالی و شروع و پایان معرکه مرسی ازت لطفا داستان های این سبکی زیاد بنویس❣

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    این داستان و با وجود کوتاه بودنش یه جوری با روحم حسش کردم که برام عجیبه :)

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    _بیا تا دخترِ بد من باشی_ وای عاشقشونم خیلی قشنگن این دو تا

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    جوری که نمیخواد قبول کنه که زدتش🤣 نه کوچولو اون اتفاقی بود

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    نازلی خیلی کوچولو و قشنگه و به طرز عجیبی دارک! موش کوچولو بهترین لقب بود براش وایب جفتشون کنار هم شبیه سایه های شوم بود که همو کامل میکنن🖤

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    با همون یه دیالوگ که گفت پایین سرده بلافاصله بعدش نگفت"رفت کنار و گذاشت برم داخل" کلی توصیف و آرایه های خلاقانه با یه قلم بی نظیر نوشته شد و فرق تو با بقیه نویسنده ها اینه ساناز...به خاطر همین جزو نویسنده های محبوبمی قلمت و افکارت نبوغ تو هستن

    ۶ ماه پیش
  • Medusa

    0

    وای خدااا😭

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    رمانی متفاوت و بسیار جسورانه از شما...هم چنان عالی و درخشان... موفق باشی ساناز عزیزم...باارزوی موفقیت های بیشتر برای شما🌹🌹🌹🌹❤️💜🩶🩶🤎🩵🩷🤍🖤💚

    ۶ ماه پیش
  • fati

    3

    کاشکی ادامه داشت، واقعا عالی و تاثیرگذاربود،دلم نمیخواد تموم بشه،بی نظیرهستید خانم لرکی

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    3

    خسته نباشید بهتون میگم و امیدوارم این نظرم رو ببینی، خیلی قلمت زیباست خیلی زیاد ، امیدوارم زیاد تر داستان بنویسی و این رمان باعث شد بگردم دنبال سایر کار هایی ک نوشتی و اونا رو هم بخونم ❤️ موفق باشی

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    2

    مرسی بابت این پایان و داستان شاهکار ، هر مسیر دیگه ای پیش می رفت تا امید کننده و تکراری میشد ولی اینجا هر لحظه یه سورپرایز داشت برام یه چیز متفاوت یه داستان متفاوت و با ارزش

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️