ساقیا به قلم معصومه ابدالی
پارت هشتم :
پلکهایش داغ، انگار جهنمی در حدقههایش شعله میکشید، شقیقههایش نبض میزدند و دستِ چپش را که بالا آورد کفِ دستش را به پیشانیِ داغ کرده و نمدار از قطراتِ عرقش چسباند. نفسهایش نظم گرفته بودند، کمی آرام شده بود با لمسِ واقعیتی که دستانِ کابوس را بسته؛ اما چه حاصل وقتی هنوز میانِ گر گرفتگیِ باقی مانده از همان کابوس دست و پا میزد؟ سینهاش خفه بود، هوایی که به ریههایش میکشید سنگی
لطفا صبر کنید...
