دوست داشتی؟
رمان عاشقانه رویای آشفته به قلم مریم هرمزی در دنیای رمان

رمان رویای آشفته

  • زبان فارسی
  • 111.4K 👁
  • 508 ❤️
  • 819 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رویای آشفته

همه چیز از رسیدن اتفاقی کوروش به یه خونه باغ عجیب شروع می‌شه. کوروش چیزی گرانبها رو در اون عمارت جا می‌ذاره.برای برداشتنش دعوت به تولد دختری از اون عمارت روقبول می کنه اما در شب تولد دختری با دیدن کوروش از هوش می‌ره.

پارت اول

فصل اول: لمس رویا
کنار پیشخوان یک ساندویچی شلوغ ایستاده و منتظر است تا آن زن پر آرایش پشت کامپیوتر شما ره اش را صدا کند تا همان ساندویچ هات داگ را گرفته و حداقل گرسنگی اش را بر طرف کند.به جهنم که ممکن است هیکل ورزشکاری اش به فنا برود در حال حاضر فقط سیر شدن برایش مهم است و بس.زن که شماره ۴۳ را بلند صدا می کند جلومی رود و بی اختیار چشمکی میزند.صورتش پر آرایش است اما ته چهره اش زیبا می زند اما از آن ناخن های بلند نوک تیز که امروزه همه ی زنهای روی ناخنهایشان دارند متنفر است.
دختر که نهایتا بیست وپنج سال دارد با عشوه به مرد پر هیبت رو به رویش نگاه می کند.
-می شه شصت و پنج تومن.
مرد سوتی می کشد:چه خبره پول لوازم آرایش پرسنل هم روش می کشن.
دختر پشت چشمی نازک می کند.نه به آن چشمکمکش مرگش و نه به این رک گویی اش.
-چی کار کنم پرداخت می کنی یانه؟
مرد از جیب شلوار جین مشکی تنگش که اندام وپاهای بلندش را بیشتربه نمایش می گذارد کیف کارتهایش را بیرون می کشد.کارتی دست دختر می دهد.
-بکش بابا .سگ خورد سفارش ما رو بده بریم گشنمونه کوفت کنیم.
دختر «ایشی»می گوید و مرد با حرص نگاهش می کند.اصلا در مود لاس زدن با آن موش کوچک نیست.هات داگ کوفتی را می گیرد و از در ساندویچی بیرون می رود.عینک آفتابی اش را به چشم می زند و از میان آن سیاهی عینک در خیابان دنبال ماشینی مشکوک می گردد.دیری نمی گذرد که در پیچ خیابان ماشین پرشیای مشکی با شیشه های دودی زنگ خطر را به صدا در می آورد.باید خیلی ساده می بود که فکر کند دست از سرش برداشته اند.هیچ فرصتی نمی یابد تا به ماشینش که به واسطه ی شلوغی خیابان خیلی پایین تر پارک کرده برسد.ناچار آهسته به گوشه ی خیابان می رود تا برای اولین تاکسی دست بلند اما کو تاکسی.برای چند ماشین شخصی دست بلند می کند اما هیچ کدامشان آن آدم قدبلند در مخمصه را نمی بینند.
آرام گوشه ی خیابان راه می افتد اما دلش گواه می دهد که کم کم خطر نزدیکش می شود.کمی سر کجمی کند ؛ماشین پرشیای مشکی از کنارش رد می شود و در همان هنگام شیشه پایین می رود و مردی تنومند که او را دیگر خوب میشناسد از بالای عینک مشکی اش او را نگاه می کند.ناگهان با ایستادن ماشین می ایستد و یک قدم عقب می رود.همان مرد در سمت شاگرد را باز می کند.گویی هالک باشد که از ماشین بیرون می آید؛ همانقدر قوی هیکل و ترسناک.تی شرت توسی رنگ تنش که حتی زیر بغل های آن ردی ازعرق بدن دارن در بدن تنومند آن مرد در حال پاره شدن است انگار.از آنها می ترسد.خودش هم شاید ورزشکار باشد اما زورش به آنها نمی رسد می داند.آنها پرزور ،بی رحم وجانی اند.سعی می کند خود را نترس نشان دهد.پوزخندی می زند:ای بر پدر شما و اون هوشمند مادر به خطا.خسته نشدین شماها
مرد ناگهان دوباره در ماشین خممی شود و اینبار که در دستش قمه ای میبیند رسما قالب تهی می کند.صدای مرد هم مانندقیافه ی خلافکارش ترسناک است،فریاد می زند:یه بار دیگه گهی که خوردی رو تف کن ببینم چی گفتی تخم سگ.
می خواهد جواب بدهد اما درسمت راننده که باز میشود هامون گنده تر از برادر از آن با یک قفل فرمان بیرون می آید فرار را بر قرار ترجیح می دهد.حداقل می داند در دویدن و جا گذاشتنشان او غزالی تیز پاتر است.می دود و آن دو مرد دوباره سوار ماشین شده و با ماشین اورا تعقیب می کنند.از کوچه وپس کوچه می دود بلکه باز هم شانس به او رو کند و راهی برای گریز بیابد اما ظاهرا امروز شانس با او یارنیست.نفس زنان له کوچه ای می پیچد و ناکهان می ایستد.لعنت بر بخت بدش که به کوچه ای بن بست پیچیده است.
صدای کشیده شدن شدید لاستیکماشین- در اثر ترمز- که از پشت گوشش می رسد با ترس بر می گردد.قلبش تند میزد و عرق به واسطه ی دویدن زیاد از سر و رویش می ریزد.یقه ی تی شرت مشکی اش از عرق خیس است.هر دودر ماشین باز و دو برادر از ماشین پیاده می شوند.چشمش به دستهای تمام خالکوبی هادی میخکوب شده است و ذهنش کار نمی کند.سینه اش ازنفس زدن بالا و پایین می شود و تازه می فهمهد ساندویچش را میان راه از دست انداخته است.حیف آن شصت وپنج هزار تومن!هادی قمه را در دستش تکان می دهد و نزدیک تر میشود.هامون هنوز کنار در ماشین ایستاده و گردنش را می شکند ؛ صدای ترق ترقش به گوشهای اونیزمی رسد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان رویای آشفته
  • حسینی

    در پارت 51

    داستان قشنگی میخوام کامل بخونم

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 961

    بسیارزیبا،سپاس قلمتون مانا🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا

    در پارت 682

    خیلی جذابه داستان

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن

    در پارت 960

    چ خوب تموم شد.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 811

    حس کنجکاوی واسه ادامه دادن و خنک شدم دلم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 773

    سلام پارت حساسی بود ولی کاشکی روابط نا مشروع رو با عشق عادی جلوه ندیم اینجا داستانه ولی در واقعیت همیشه زیبایی نیست

    ۱۱ ماه پیش
  • الف

    در پارت 961

    سلام و خداقوت... رمان خوبی بود حیف که میخواد از سایت حذفش کنید کاش بشه باقی بمونه، دوباره بخونمیش یا pdfکنی تا بتونیم دانلود کنیم

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 960

    ممنون از رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤❤❤

    ۱۱ ماه پیش
  • صدف

    در پارت 960

    این رمان محشر بود .واقعا ناراحت شدم که تموم شد.سپاس فراوان از نویسنده

    ۱۱ ماه پیش
  • ساناز

    در پارت 960

    عالی بود مرسی 🩶🤎🩵❤️💙🤍💚💜🧡💛

    ۱۱ ماه پیش
  • محدثه

    0

    عالی بود...قشنگترین رمانی بود که خوندم.. خسته نباشید نویسنده محترم⚘⚘⚘

    ۱۱ ماه پیش
  • Hadis

    در پارت 960

    خدا قوت نویسنده عزیز... رمان پرفراز نشیب و زیبایی بود بسیار لذت بردیم... موفق باشید ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • Narges.g

    در پارت 960

    دلم گرفت که تموم شد اما این رمان محشر بود.. منتظر قلم بعدی شما هستم ، مانا باشید 🌸

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم گلی

    در پارت 960

    خسته نباشی عزیزم ،رمان زیبا ودر عین حال پر ازهیجان بود ،خدا رو شکر بعد از سختی ها جوان ها به آرزوشون رسیدن ،دمت گرم قلمت پایدار

    ۱۱ ماه پیش
  • مهین

    در پارت 960

    بسیار عالی قلم تون پایدار باشه

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟