پارت نود و پنجم :

با غرغر در حال جمع کردن دمبل‌ها و وزنه‌های روی زمین است.مهران فریاد می‌زند:جمع نکن خب عین پیرمردا یه سره غر می‌زنی.خودم جمع می‌کنم بیا برو دم در کارت دارن.
دست از کار می‌کشد و دوان از باشگاه بیرون می‌رود.با دیدن معین بند دلش از نگرانی پاره می‌شود.
-اتفاقی افتاده؟چیزی شده به مهر؟
معین عینکش را از چشم بر می‌دارد.با دسته‌ی عینک بر سینه‌ی کوروش می‌زند
-تا دو روز پیش حساب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    خسته نباشی نویسنده عزیز. ممنون از رمان خوبت قلمت ماندگار 🌹🌹❤❤

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • متانت کورش بی نظیره

    1

    تحمل دوست داشتن و وابسته شدن از یک طرف وبیماری ونقص جسمی ومخالفت پدر باعث شده مهر آیین در بد شرایطی قرار بگیرد اینجاست که کورش باید شرایط را درک کند وصبر پیشه نماید.نویسنده خوب اینها را به هم وصل کرده عالی بود

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    درسته.بله

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    1

    خیلی قشنگ بود... حرفای مهوش هم درسته کوروش باید بره پیش... مهر خدا قوت نویسنده عزیز❤️

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    🌹

    ۱ سال پیش
  • Gggg

    1

    سلام، آتش کی بود؟

    ۱ سال پیش
  • انا

    1

    شاید شوهر سابق ماهرخ

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    خداکنه وقتی کوروش رفت کانادا مهرآئین خوب شده باشه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🧡🧡❤️💙💛💜🩶🤎🤍🩵💚

    ۱ سال پیش
  • Gggg

    1

    خداقوت، متن خوبی بود...طفلکی کوروش راستی تشکر بابت طولانی بودنش. منتظر پارت های بعدی هستیم

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    پارت طولانیو دلچسبی بود و البته کمی غمگین

    ۱ سال پیش
کپی شد!