خلاصه رمان عاشقانه رسوب
دختری از جنس دختران 21 ساله … در آروزهای 21 سالگی! در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی ! دختری همرنگ من … تو … و دیگران! درفراز زندگی و فرود روزمرگی… در چنگ خاموش عشق یا هوس؟ شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها ! در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها! در شکست پوچ خاطرات !در مرز فرو دست سنت ها … طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور… اول ها … دوم ها …! سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود ! پایان خوش