دوست داشتی؟
رمان در دم (دردَم - دردم) اثر سروناز روحی (sun daughter) - خورشید.ر

رمان در دم (دردَم - دردم)

  • زبان فارسی
  • 73.2K 👁
  • 60 ❤️
  • 72 💬

خلاصه رمان در دم (دردَم - دردم)

این داستان برداشتی آزاد از وقایع یک زندگی است و ماجراهایی که اشخاص در آن تجربه میکنند برداشتی از حقایق یک زندگی می باشد. داستانی است از زندگی آدم هایی که احتمالا وجود دارند، من آنها را واقعی می پندارم و مطمئنم در گوشه ای از دنیا بدون شناخت از منی که آنها را مینویسم زندگی میکنند! با تمام مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و برای بقا تلاش میکنند عادت میکنند، عاشق میشوند ، تجربه میکنند، متنفر میشوند ، دوست میدارند و میبخشند!!! آنها زندگی میکنند… میخواهم از زندگی بنویسم! اگر روزی روزگاری آنها را دیدید ، سلام من را به آنها برسانید… !

قسمتی از متن رمان در دم (دردَم - دردم)

شکوری اهسته پرسید: حالتون خوبه اقای مهندس؟ طوری شده؟
با حرص گفت: شما بفرمایید خانم شکوری.... بیرون ...
شکوری با حرص در و بست و گفت: چشم...
به سمت صندلی رفتم وروش نشستم.
از توی کیفم ... ادامس نیکوتین و همراه با سیگار وینستون دراوردم .
با مسخره گفتم: سپنتا بهم ادامسشو معرفی کرد که سیگارشو ترک کنم...! به ادامسش معتاد شدم ... دوباره سیگار میکشم که ادامس نیکوتین رو ترک کنم... الانم دیگه نمیتونم هیچ کدوم و کنار بذارم... جالبه اقای مهندس مگه نه؟... حالا هم میجوم... هم میکشم... ببین به کجا رسیدم که با سیگار و ادامس اروم میشم!!!
سرشو با حرص تکون داد وگفت: برمیگردی خونه؟
-نه تا صبح میخوام تو شرکتت بمونم.سیگار بکشم و ادامس بجوم!
کمی در اتاق راه رفت . چند لحظه بعد اهسته گفت: بریم یه شامی بخوریم... بعدمیریم خونه... امشب باید تکلیفمو با تو روشن کنم...
-اُ اُ ... تو تنها کسی نیستی که برای این زندگی تصمیم میگیری...
واز جام بلند شدم وگفتم: من ماشین دارم... تو هم که ماشین داری... بریم رستوران (...) دلم شیشلیک میخواد.
چیزی نگفت و منم از اتاقش رفتم بیرون.
توی ماشین نشسته بودم . به سمت پاتوق همیشگیمون میروندم. اونم پشت سرم میومد.
با صدای موبایلم خم شدم تا از داشبورد برش دارم.... سپنتا بود.
-بله؟
-سلام...
-چیکار داری؟
-کلید ها رو کجا گذاشتی؟
-دادم به مش رحیم...
-چه خبر؟
حرفی نزدم!
-نمیتونی حرف بزنی...
-بتونمم میلی ندارم با تو حرفی بزنم...
-فقط خواستم بگم ...
میون حرفش پریدم وگفتم:
-خداحافظ...
گوشیمو پرت کردم تو داشبورد ویه سی دی تو ماشین گذاشتم وصداشو تا اخر بلند کردم.
از ماشین پیاده شدم... دنبالم اومد وگفت: کی بهت زنگ زد؟
-همونی که یه ماه و دوروز خونه اش بودم... وبه چشمهاش خیره شدم... تاکی میخواست این شک و از خودش دور کنه... تاکی میخواست؟!
با هم وارد رستوران شدیم... گره ی کراواتشو شل کرد وگفت: چی میخوری؟
به ساعت مچیم نگاه کردم وگفتم: دقیقا چهل و پنج دقیقه ی پیش بهت گفتم که هوس شیشلیک کردم... حافظه ات به اندازه ی 45 دقیقه هم یاری نمیکنه؟
نفسشو فوت کرد وپیش خدمتی وکه داشت از کنار میزمون رد میشد وصدا زد.
سفارش غذا و مخلفاتشو داد ... از جام بلند شدم تا دست و رومو بشورم.
به اینه خیره شدم ... موهای هایلایتمو زیر شالم فرستادم... رژ گونه ام کاملا محو شده بود. دستهامو شستم وباز به خودم نگاه کردم... نفسمو فوت کردم. اصلا دلم نمیخواست بغضی که تو گلوم بود اجازه ی خروج داشته باشه... اشکهایی که گیر کرده بودن، اجازه ی فرود داشته باشن! نفس عمیق کشیدم وشروع کردم تا ده شمردن... یک ... دو... سه ... چهار... پنج... شش ... هفت... هشت ... نه... ده!
از دستشویی بیرون اومدم.
اخمهاش تو هم بود. گوشیم دستش بود. صندلی و عقب کشیدم و مقابلش نشستم.
تمام صورتش منقبض بود.
با عصبانیت گفت: سپنتا بهت زنگ زده بود؟
-تو که داری می بینی... هنوزم شک داری ؟ اگه بگم نه خوشحال میشی؟
باعصبانیت کف دستشو به میز کوبید وگفت: پس تمام این مدت وپیش اون عوضی بودی...
-عوضی اونه یا تو؟
چیزی نگفت.
نگاهشو ازم گرفت...
زمزمه کردم:
-اون عوضیه یا تو که زنتو بهش معرفی کردی؟...
نفس پرحرصی کشید و با دو دست موهاشو عقب کشید.
حالم از اینکه تو کارم فضولی میکرد بهم میخورد. اینم میدونست که چقدر بدم میاد مثل موش و گربه رفتار کنیم... اما هنوز تو شک بود و تردید... هنوز بهم اعتماد نداشت.
بیزار بودم از این حرکتاش... ازاین بی اعتمادیش!
گوشیمو پرت کرد سمتمو گفت: خیلی اشغالی...
-نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی... یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردی!
مثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید.
با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟
به ساعت مچیم نگاه کردم...
یک ساعت پیش این حرف و زده بودم.
بهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم... این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود... اون یادت بود اما این نه...
نفسشو تند بیرون فرستاد .
-دروغ نگفتم اقای مهندس... من ازش هیچ خبری نداشتم... تا همین تماس چند دقیقه پیش...
-پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی...
-خونه ی اون بودم... خونه ی دوستم.... یا بهتر بگم... خونه ی دوستت... و بهش نگاه کردم .


بیشتر بخوانید

نظرات رمان در دم (دردَم - دردم)

  • زهرا

    0

    خیلی قشنگ بود خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • Abcd

    0

    خداقوت به نویسنده پرتو،عالی بود خیلی خوب نوشته شده

    ۲ ماه پیش
  • Elahe

    1

    عاااااالی بود بهترین رمانی ک تا الان خوندم مشابه این رمان اگه رمانی میشناسید لطفا معرفی کنید

    ۴ ماه پیش
  • Katayun

    2

    که یه عمر تو ناز و نعمت و محبت غرق شده عادیه که نخواد تو خونه مادرشوهر کاری کنه اونم با خواهر شوعرای بیخودی عین هانیه و شیما سپنتا و سامان و رضاو منم دوست داشتم نمیشه نیاز و قضاوت کرد بلخره همه دخترا جذب پسرای جذاب میشن من با اینکه شوهر دارم گاهی وقتا از قیافه یه پسر خوشم میاد این خیانت نیست

    ۵ ماه پیش
  • Katayun

    0

    حیف وقتی که گذاشتم این رمانو بخونم واقعااا حیففففف کلا حالمو گرفت اصلا به صدرا و رفتارش نمیخورد بیست و هفت باشه بیشتر شبیه نی نی دو ساله بود که میخواست لج همبازیشو در بیاره هجده سالهاشم از این کسرا عاقل ترن . نیاز و میشد درک کرد هم بچه بود هم خام و لوس چون مامان باباش زیاد بهش محبت کردن و برای دختری

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    شخصیت نیاز را اصلا دوست نداشتم واقعا خیلی از رفتاراش از یه آدم تحصیل کرده بعید بود خیلی بی فکر عمل می کرد نمیگم کسرا بی عیب و نقص بود ولی خیلی نیاز را تحمل میکرد در کل قلم نویسنده خوب بود چون من بازم رمان های دیگه ای از ایشون خونده بودم اما با این حال خیلی از نیاز حرصم می گرفت

    ۶ ماه پیش
  • Katayun

    0

    با عرض سلام به شما دوست عزیز ، پیشاپیش عیدتونو تبریک میگم بنده میخواستم بگم به نظر من نیاز یک شخصیت واقعی و بسیار ملموس و باور پذیر بود . اینکه ادم خطا بکنه و صرفا قهرمان و فرشته داستان نباشه از محتوای رمان کم نمیکنه به شخصه من نیاز رو با همه رفتار بدش دوست داشتم ارتباطش با برادرش خیلی واقعی بود

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    0

    قشنگ بود.دوبار خوندمش تاالان

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    اصلا خوشم نیومد اول و اخرشو خوندم حیف وقتم و بزارم زندگی یه زن هرزه رو بخونم کسرا باید ازندگیش پرتش میکرد بیرون

    ۹ ماه پیش
  • مهلا

    0

    با احترام به زحمات نویسنده اصلا خوشم نیومد... درسته مشکلات زندگیهای مشترک و اختلافهای عقیده ای و اینا رو نشون میداد. ولی نیاز اصلا نرمال نبود. همه ی رفتاراش، همه ی همه ی رفتاراش، غیر عاقلانه و نا معقول بود

    ۱۱ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    از یه جا به بعد عجیب بود واقعا نیاز یه سری جاها اصلا آدم بالغ نمیزد به نظر کودک سال هرچند شاید از اول کودک سال به هرحال ازدواج نکردم کهنه بچه بشورم نشون میده دختر خانم بالغ نیستن که البته ازدواج با فردی 7 سال بزرگتر مهر تاکید و روابط پی در پی اونم درحالیکه این همه درس دارن سرکار خانم

    ۱ سال پیش
  • مریم عباسی

    0

    خوب بود خدا قوت،ولی کاش نویسنده محترم جلد دومی برای این رمان در نظر میگرفت

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    1

    به نظرم سبک علالدینی داشت و کاراکتر نیاز چه جوری هم درس می خوندی هم رل داشتی بعد چرا مذهبی چرا ۷ سال اختلاف سنی خب البته به نظرم تلخ بود

    ۲ سال پیش
  • مَلـــیِ

    14

    باید جزو رمان هایی که قبل ازدواج باید حتما خوند قرار بگیره.مهم نیست نتیجه چی میشه و پایانش چیه،مهم کُلی درس هست که لا به لای خطوطش هست،این رمان صرفا جهت سرگرمی نیست.ممنونم از نویسنده.

    ۶ سال پیش
  • Madi

    0

    سلام شما رمان هایی با این مضنون و محتوا سراغ دارید برای خوندن؟

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    دقیقا

    ۲ سال پیش
  • ندارضای

    0

    عالی بودخداقوت

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    نیاز مونده بود فقط بیاد به من ب..ده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!