دوست داشتی؟
رمان راننده سرویس اثر سروناز روحی (sun daughter) - خورشید.ر

رمان راننده سرویس

  • زبان فارسی
  • 77.2K 👁
  • 116 ❤️
  • 103 💬

خلاصه رمان عاشقانه راننده سرویس

چهار تا دختر دبیرستانی که رفیقای چندین ساله هستن و در یک دبیرستان درس میخونن و هم رشته هستن و بعد از گذشت شیش سال همکلاسی بودن… کلاسهاشون دو به دو عوض میشه و روز بعدش هم راننده سرویس سابقشون … و راننده ی جدید یه پسر جوونه که … پایان خوش

قسمتی از متن رمان راننده سرویس

ترانه با همان شور و شوق همیشگی اش داشت خاطره ای از تابستان و سفرشان به کیش تعریف میکرد...و وقتی به جاهای بانمک و خنده دارش می رسید بی اراده به سزاوار خیره میشد تا حالت چهره ی او ر ا دریابد.
اما سزاوار با چهره ای جدی به رو به رو خیره شده بود و کاری به کار دختر ها نداشت.
ترانه اولین نفر پیاده شد.
سزاوار:صبح ساعت چند بیام دنبالتون؟
ترانه:اقای نعمتی 7و بیست و پنج دقیقه میومد دنبال من....
سزاوار تقریبا فریاد زد:چند؟ دخترها متعجب نگاهش میکردند.سزاوار به خودش امد و گفت:ببخشید نمیشه یه کم زودتر بیام؟من دانشجوام....کلاس دارم....
ترانه با بدجنسی لبخندی زد و در را محکم بست و گفت:اون دیگه مشکل خودتونه...اقای نعمتی همیشه 7 و بیست و پنج دقیقه میومد دنبالمون...خداحافظ شما...
و با قدمهای ارام و خونسرد از اتومبیل دور شد.
سزاوار با حرص دنده را عوض کرد و با سرعت از انجا دور شد.
ترانه با همان لبخند پیروزمندانه اش وارد خانه شد.
بعد از خداحافظی با مادرش صدای زنگ تلفن باز هم بلند شد.
ترانه:بله؟
پریناز از پشت تلفن جیغ کشید: عاااااااااااااااااااااااااششششششششششششقششششششششششششششششششم....
ترانه تلفن را از گوشش دور کرد و داد زد:زهر مار...بلندگو قورت دادی...جمع کن خودتو...
پریناز:وااااای ترانه...چه جیگری بود.........خداااااااااااااااااااااا منو بکش....
ترانه:ننه ات اونورا نیست...نه؟
پریناز:نهههههههههههههههههههههه....
ترانه:خاک بر سرت...
پرینازجدی شد و گفت:غلط کردی چشم تو هم گرفته....
ترانه:من؟!عمررررررررررررررررا...
پریناز با دهن کجی گفت:نمردیم و عمرررررا تو هم دیدیم....من بودم اونجوری وا داده بودم؟؟؟
ترانه: من اصلا ازش خوشم نیومد...
پریناز:اره ارواح عمه ات...محلت نذاشته داری میسوزی...
ترانه که مشغول نیمرو درست کردن با یک دست بود...روغن داغ به دستش پاشید و گفت:اخ سوختم..
پریناز:کجات سوخت جوجو؟؟؟و با صدای بلند خندید.
ترانه که خنده اش گرفته بود گفت:کوفت پری...یه چیز بهت میگما...
پریناز:قربونت برم که هیچی نگفته ات اینه...
ترانه:پری کار نداری بری بمیری؟
پرینازبی توجه به حرف او خندید و گفت:راستی اسمشو نپرسیدیم...
ترانه:راست میگی....یادم رفت بپرسم...ولی فامیلیش باحاله...
پریناز:فکر میکنی اسمش چی باشه؟
ترانه:اسمش؟؟؟جعفر....و با صدای بلند خندید.
پریناز:کوفت...جدی پرسیدم...
ترانه:من چه میدونم.....علم غیب که ندارم......اکبر...جواد...حسن...فک کن اسمش غضنفر باشه....غضی جون...پری و غضی...چه بهمم میاین...
پریناز با خنده گفت:عمله ی سر کوچه ی سحر اینا رو دیدی؟
ترانه:به اونم رحم نکردی؟تورش کردی نه؟
پریناز با خنده گفت:نه اون مال توه....من به رفیقم خیانت نمیکنم...فقط یه توک پا رفتم دیدمش....ترانه خداوکیلی خیلی خوشگله... و با صدای بلند قهقهه زد....
ترانه:مرررررررررررررگ..
پریناز:بگو با این همه خوشگلی اسمش چیه؟؟؟
ترانه:غضنفر....
پریناز جدی پرسید:این اقای غضنفر مثل اینکه خیلی چشتو گرفته ها...کی هست حالا؟
ترانه:شاهزاده ی رویاهام... و خودش خندید ، پریناز پای تلفن غرغر میکرد...
ترانه ساکت شد و کمی بعد گفت:نگفتی حالا اسمش چیه؟
پریناز:طالب....
بعد از کمی سکوت هر دو با صدای بلند خندیدند.
پریناز خواست چیز دیگری بگوید که سریع گفت:ترانه مامان اومد....بای...
ترانه هم خداحافظی کرد و با لبخند محوی مشغول خوردن نیمرویش شد.
سحر بعد از پیاده شدن و خداحافظی از سزاوار متوجه نگاههای سنگین همیشگی شد.زیر چشمی به خانه ی بغلی نگاه کرد.حمیدرضا پسر همسایه شان از پشت پنجره خیره نگاهش میکرد...و برخلاف همیشه با غیظ و حرص و عصبانیت به او خیره شده بود و صورتش مثل بادکنک باد کرده بود و مانند لبو سرخ شده بود.سحر از دیدن چهره ی او خنده اش گرفت و وارد خانه شد.
صبح روز بعد ترانه با کمی معطلی قصدی سوار شد.
سزاوار با حرص جواب سلامش را داد و ترانه بعد از سلام و علیک با دوستانش،جعبه ی ادامس نعنایی ریلکسش را از جیب کیفش در اورد و به سمت سزاوار گرفت و گفت:ادامس...
سزاوار:ممنون...میل ندارم...
ترانه چشمکی به دخترا زد و پرسید:راستی اسمتون چی بود؟
سزاوار:سزاوار هستم...
ترانه کم اورد و اهسته گفت:اهان...و تا موقع رسیدن به مدرسه هر چهار نفر ساکت بودند.
بعد از پیاده شدن،سزاوار گاز ماشین را گرفت و با سرعت از انها دور شد.
ترانه:پسره ی چلغوز و نگا کنا...حالا اینم واسه ی ما ناز میکنه...
سحر: چیکارش دارین بیچاره رو...راستی صبح تو چرا الکی تو راهرو وایستاده بودی؟سایه ات و دیدم...مریضی؟
ترانه پیروزمندانه لبخندی زد و گفت:میخواستم دیرش بشه...به کلاسش نرسه...راستی دانشجوی چیه....
شمیم:به قران سادیسم داری تو...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان راننده سرویس
  • زهرا

    0

    قشنگ بود 🙏🏾

    ۲ هفته پیش
  • jojo

    2

    رمان واقعا فوق العاده بود ولی کاش آخرش بیشتر از این معلوم میشد

    ۲ ماه پیش
  • Zahra

    0

    دوسش داشتم کاش ادامه دار تر بود از به هم رسیدن سورن و ترانه بیشتر مینوشت به حر حال قشنگ بود 🤍

    ۲ ماه پیش
  • مهسا.....

    1

    اگرم دنبال رمانای آروم هستید رمان مذهبی مثل به همین سادگی،بانوی کوچک این دو تا رمان های بی حاشیه ای هستن و خیلی خیلی به دل میشیننن همه این رمانایی هم که گفتم توی این برنامه هستن برای اولین بار یه رمانی خودندم که مذهبی بود ولی توی این برنامه نیست اسمش آدم و حوا(برزخ اما جلد دوم آدم و حوا) بهترینه بخ

    ۳ ماه پیش
  • مهسا....

    1

    این رمان اصلا بدرد کسایی که رمان خون هستن نمیخوره و خیلی سطح پایینه من خودم به شخصه فقط تونستم دو قسمتشو بخونم اونم به صورت2× بنظرم رمانایی مثل توسکا،بادیگارد،دلواپس توام، عشق و احساس من(آبی به رنگ احساس من جلد دوم عشق و احساس) حتما بخونید خیلی قشنگه مخصوصا رمان آخری

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    رمان خوبی بود. ولی چرا ادامه نداشت... 😐🤔

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    2

    رمان قشنگی بود ولی کاش از بهم رسیدن سورن و ترانه بیشتر توضیح میدادین قسنگ تر میشد

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    2

    رمان زیبا،جالب وجذابی بود خوشحالم که خوندمش

    ۱۱ ماه پیش
  • darya

    1

    سلام، خیلی رمان متفاوت و جالبی بود، واقعا کیف کردم ولی لازم به ذکر هست که بگم این نکته رو، اینجا فرزین یا اکبر بوشهری ما توی فصل های اولیه گفت که مادرش مریضه چون برای خواهرش داشته جهاز جور میکرده، این مورد اشتباه هست چون توی بوشهر جهاز با پسره و برگردن دختر نیست. اینجا همچی به عهده ی پسره. اوکی

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    سلام و خسته نباشید به نویسنده. رمان خوبی بود. اما اگر سحر به سورن میرسد،بهتر میشد،چون سورن یه جایی گفته بود که از دخترای محجوب و.. خوشش میاد،ولی بد پیش رفتین

    ۲ سال پیش
  • شکیبا

    2

    خیلی رمان قشنگی بود ممنون از زحمت نویسنده امیدوارم باز هم رمان های جذاب دیگه ای هم بنویسن💙🦋🌱

    ۲ سال پیش
  • حسنا

    3

    عالی اصن عالی حتما بخونین

    ۳ سال پیش
  • ....

    8

    خیلی خوب همه چی رو در مدرسه و دانش آموزان و شیطنت ها توصیف شده بود و واقعا زیبا بود و لذت بردم فقط کاش آخرش ادامه داشت 🥲

    ۳ سال پیش
  • moon

    5

    دوسش داشتم ولی آخرش نباید اینجوری تموم میشد یا حداقل فصل دوم داشت چون انگار نصفه تموم شد

    ۳ سال پیش
  • بهناز

    4

    رمان کاملا افتضاح و بچگانه

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!