لیست کلیه پارتهای رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 21
آرش با یه کاپشن چرمی اورسایز و گشاد، درحالی که زیر چشمهاش کبودی رو نعره میزد و موهای شلختهای که توی جهت باد یه طرف میرفت، با قدمهای شل و ولی به طرف شاهد میاومد. کفشهاش رو با خستگی کف آسفالت میکشید و هیچ اختیاری روی گردنش نداشت؛ اگه ولش میکردن میتونست وسط خیابون سرپا بخوابه. من خوب میت...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 22
(خونه) تمام مدتی که با یه لیوان چایی پشت میز مطالعه نشسته بودم، با گیجی تمام از توی گوشی کلیپهای فیزیک و شیمی رو دنبال میکردم؛ جزوههایی هم نوشتم، اما هنوزم خلاء یادگیری رو حس میکردم. متوجه میشدم، اما حس میکردم ناقصه؛ من به تنهایی نمیتونستم درسهای عقب افتادهام رو جلو ببرم. مدت خیلی زیادی...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 23
کیفم رو توی دستم محکم گرفتم و از روی زمین بلند شدم. مقنعهاش رو سر نکرده بود، یه چسب دور دماغ تازه عمل کردهاش زده بود و نمیتونست تصورش رو بکنه که دماغ مثلاً عروسکیش با وجود عمل، بازم گنده و شبیه دماغ اختاپوس بود. آستینهای سوییشرت سیاهش رو بالا زده بود و با یه لبخندِ کج بهم نگاه میکرد؛ با قدم...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 24
با قدمهای شل برفها رو زیر پام لگد میکردم؛ با پای لنگم به زور سیاهی کفشها رو بین برفها حرکت میدادم. حیاط اون مدرسه، حیاط نحسی که مسافتش تمومی نداشت، من برای خروج از اون مدرسه نحس هزار بار باید میمردم. امروز خیلی چیزا برای من مردن، خیلی چیزها رو چال کردم بین برفهای حیاط همین مدرسه؛ من فقط ...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 25
زمانی که از یه کوچهی نسبتاً آشنا گذشتم و وارد یه خیابون عریض شدم، تازه فهمیدم تمام مدت ذهنم چطور اختیار بدنم رو دستش گرفته! حالا من روبهروی ساختمونی بودم با سردر سبز آبی که بهم دهن کجی میکرد ( دبیرستان پسرانه اندیشه). منشأ تمام گرههای مغزم. حالا وقتی بدنمم با مغزم یاری کرده بود، یعنی من اگه م...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 26
(یک هفته بعد) درحالی که بند کفشم رو باذوق میبستم، از عمه خداحافظی کردم؛ امروز درحد مرگ خوشحال بودم، تا حدی که لبخند از لبم دور نمیشد، امروز تنها روزی بود که میتونستم از ته دل لبخند بزنم. بالاخره شد، بالاخره اجازه داد؛ افروزی با وساطت عمه بالاخره اجازه داد بعد از یک هفته و نصفی برم شاهد. خوشحا...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 27
پژواک صدای زنگ اون رو از حال خودش بیرون کشید؛ از جنگ درونی که داشت، از استرسی که کل وجودش رو به بازی گرفته بود. استرسی که داشت، فقط برای این بود که کنترلی روی اینکه قراره چه حرکتی روش زده بشه نداشت. اون یه قهرمان نبود، چون دو روز پیش مثل یه بازنده، به جرم برنده شدنش تاوان پس داد. همهمهی همه با...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 28
- کیان مخبر کم کبکبه دبدبه نداشت. هروقت باهاش در میافتادی، اون یه چیزی از توی چنتهاش در میاورد که پشمای خودتم میریخت. نمیدونم چطور، ولی اون تن لش همهجا آدم داشت. خیلی نمیشناسمش ولی دورادور حداقل از زبون اشکان فهمیدم آدم باحالیه، لاقل از اون ک... صفتا بهتره. کیان مخبر. همیشه برای من درحد اس...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 29
- هروز باید دنبال این انچوچکا راه بیوفتم و حواسم باشه اون ارازل یه سیخونکی به اینا نزنن. شبیه لشکر شمر میمونن، نه ادب و نه نزاکت... یه مشت گولاخِ بیچاک و دهن. بچههای ما دیگه آرامش ندارن برادر، این بچهها میخوان تا دستشویی حیاط پشتی برن باید یه عالمه صلوات نذر کنن. خداشاهده اون روز سر و صورت...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 30
پسری که جلوتر از همه حرکت میکرد، با لحن پر از حرص و تنفری غرید: - نمیذارم به قبل از رفتنشون از اندیشه برسه؛ آخر خرداد یه دهنی ازشون ب... . هرچی تا الان آتو داشتم رو میکنم. - من گذاشتم واسه اون لال؛ ننه بابا مردهی سال بچه. زبون نداره، ولی خیلی دوس داره بقیه با زبونشون کف پاشو بلیسن. یارو روا...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 31
(بعد از مدرسه) پلاستیک نوشابه رو محکم توی بغلم گرفتم و دوتا یکی پلهها رو بالا رفتم. صداشون توی کل ساختمون اکو میداد، جوری که بین مسیر بالا رفتن از پلهها، میتونستم ببینم در و همسایه چطور در خونهاشونو باز کردن و دارن گوش وایمیستن. انقدر که سریع سریع پلهها رو بالا میرفتم، نوشابه رو رسماً از...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 32
منطقی میگفت. اصلاً بعد این همه سال، قطعاً اولین معما باید یه جواب حسابی داشته باشه. عجیب اینکه اولین معما انقدر ساده طرح شده بود. همه ساکت شدیم. هرکدوممون درگیر این بودیم که دقیقاً چه پوینتی توی این معما هست. خیلی دور، خیلی نزدیک؛ شاید داشت دربارهی یه دوستی حرف میزد! هم کنارتم هم پشت سرت! شا...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 33
(سه سال پیش) دور خودش یه هاله حس میکرد؛ سیاه، غلیظ، پررنگ، مثل دودی که از خاکستر سیگار بلند میشه. تنها نبود، حتی توی یه کوچهی پر تردد با وجود همهی آدمای شهر، بازم حس تعقیب داشت. انگار دوتا چشم هستن که فقط به اون نگاه میکنن؛ دوتا پا هستن، که فقط دنبال اون قدم بر میدارن. زیر یه نگاه تیز قدم ب...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 34
- آیی... ب... بابا. بابا تو رو قرآن زود خودتو برسون. یه پسرهی چاقال هست اینجا، تهدیدم کرد بابا، اول کتکم زد، بعد تهدیدم کرد. بابا بهم گفت زنگ آخر با تیزی رگمو میزنه... اگه خودتو نرسونی نئش تک پسرت رفته رفته بهشت زهرا نبش امامزاده قطعه هیفده. سهیل دستاشو جلوی چشماش گذاشت و به نشونهی گریه کن تک...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 35
"توصیه نویسنده: پارتا رو حتماً با آهنگی که اشاره شده گوش بدید". هیچکس با شمارش معکوس رابین حتی لود هم نشده بود؛ همه میخکوب بهش خیره شدن و هیچکس حتی جم هم نخورد. رابین کلهاش رو با خنگی خاروند؛ اصلاً میتونست اون احمقا رو متحد کنه؟ دستش رو طرف سامیار دراز کرد و با لحن ریلکسی زمزمه کرد: - آبمیوه ر...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 36
با کوبیده شدن صدای در اتاقِ پارمیس، هر چهارتامون که توی بحر داستان و اوج ماجرا بودیم به خودمون اومدیم. یه لحظه نگاهمو از دهن پویا گرفتم و به پارمیس دوختم. این دختر داشت چیکار میکرد با زندگیش! از مانتوی کوتاه و تنگِ تنش تا شال و حتی شلوارش رو صورتی کمرنگ استایل کرده بود! من که ولم میکردن، همه ج...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 37
زمانی که سوار ماشین عمه شدم، تمام مسیر تلاش کرد قانعم کنه که عاقله و میتونه برای زندگیش تصمیم بگیره؛ ولی با وجود خاطرخواهای عتیقهاش، من بازم اعتماد کامل نداشتم که بتونه درست و حسابی تصمیم بگیره. آخه با کشمیری؟ با اون مردک چرک و چروک که شبیه پارچه تسلیت میموند. با اون چکمههای بلند و پالتوی مشک...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 38
چشم غرهای بهش رفتم و دیس برنج رو با نفرت توی دستم گرفتم. - یکم از این بچه یاد بگیرید. الان با من بود؟ هورت محکمی از چایی کشید و قند رو توی دهنش مکید. - البته اینم آش دهن سوزی نیست، ولی هرچی نباشه سگش به شما دوتا بیشرف، شرف داره. شانس خوبشه که چنین عمهی بافضیلت و محترم و باکمالاتی داره. دلم می...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 39
درحالی که زیپ گرمکُنم رو میبستم، با پاهای جفت شده دقیقاً روبهروی درِ خونهی اکبری وایستادم؛ آخه جناب نیما خان دیوث، دستور داده بود با لباس و گرمکُن ورزشی به اون زمین سگی بریم. منم گرمکُن سپهر رو قرض گرفتم، که بوی اسپرم کلاغ نرِ سیاه پر رو میداد؛ بیوجدان انگار با لباسشویی آشنا نبود. با نفر...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 40
رسیدیم به چمن فاتحی، و سرانجام، همهچیز یکی پس از دیگری سرمون آوار شد. از لحظهای که پامو از اون ماشین بیرون گذاشتم، حس خوبی نداشتم، حتی وقتی فکر میکردم که قراره توی اون مسافت مثل سگ بدووم، بیشتر و بیشتر تنم بیرمق میشد. راننده اسنپی از ما پول نگرفت که هیچ ماتحت گرامیشو هم دستمون داد و با اکبری...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
