لیست کلیه پارتهای رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 61
ماشین هرلحظه نزدیکتر میشد، و مثل یه شمارش معکوس، ترس بزرگی رو توی دلش زنده میکرد. هرلحظه تصویر ماتش، مثل یه نقطه نزدیکتر و واضحتر میشد. ماشین از حرکت ایستاد، اون سانتافهی مشکی؛ اون ماشین لعنتی... همیشه از اون ماشین متنفر بود. اون ماشین همیشه زمانی ظاهر میشد، که نشون میداد باید با اون وقت ...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 62
﴿فردای روز بعد، اندیشه﴾ یه صبح دیگه، یه صبح عجیب و مبهم بعد از بزرگترین دعوای بین دو مدرسه. هیچکس نمیدونست که فردا قراره چطور بگذره، هیچکس نمیدونست که قراره فردا چه چیزی دقیقاً تغییر کنه. اصلاً باید برای فردا بترسن؟ یا باید برای شروع فردایی بدون ترس امید داشته باشن؟ فردا، اولین فردایی که شاید ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 63
نگاهم مبهوت به نیمرخ نیما بود، که حالا یهویی سکوت کرد و توی نوتهای گوشیش دنبال چیزی میگشت. درست وسط نقطهی حساس دهنش رو بسته بود و این عجیب عصبانیم میکرد. توی موقعیت فوق حساسی بودیم، همه بیرون زمین درحال عربده سر دادن بودن، کمکم صدای همه دراومده بود، و همه منتظر تعظیمِ تاریخی نیما وسط زمین و ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 64
ذهنم رو هرگز نمیتونستم کنترل کنم، ذهنم سد بزرگی جلوی پاهام گذاشته بود؛ عین آیینهی شفافی تصاویر جلوی چشمهام نقش میبست. - بنظرت الان وقت وایستادنه؟ تشر بلندی که مهران زد باعث شد شونهها و بدنم غیر ارادی یه تشنج ریز بکنن، و نگاهم از نقطهی نامعلوم ته انباری به صورت فوقالعاده عصبی و سرخ شدهی مه...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 65
بعد از پایان اون روز فجیع و مسخره، حالا باید برای فردایی خودم رو آماده میکردم که تشت رسواییمون از بلندی به زمین کوبیده میشد، اونم با جفت دستای خودمون. نمایش یوسف و زلیخا. آرشِ حقیر و عوضی، با پوزخند توی چشم هممون خندید و دستور بعدیش رو صادر کرد. انگار ما عروسکهای نخی بودیم که از بالا مثل عروس...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 66
- الو، ال... اَه عوضی. با عصبانیت گوشی رو از گوشش فاصله داد تا بلندی صدای پشت خط بیشتر از اون اعصابش رو بهم نریزه. عرض اتاقش رو با کلافگی طی میکرد و میخواست خونسردی زوریش رو حفظ کنه. گوشی رو محکم به گوشش چسبوند: - الو... گوشی رو بده به علیسان. صدات نمیاد. مشت قرمزش رو آروم باز و بسته میکرد، و ...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 67
- اینجا چیکار میکنی تو؟ صدای ترسیده و مبهوت شیما قدمهایی که به طرف در برمیداشتم رو خشک کرد. هدفونش رو ترسیده دور گردنش انداخت، هنوز براش گنگ بود که چطور چنین جرأتی پیدا کردم که توی اتاق شهرام باشم. - احمقی چیزی هستی! باز اومدی فضولی کنی توی دفتر دستکش که دیوونه بشه همهجا رو بریزه بهم؟ الان ن...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 68
توصیه: اگه دارای مشغولی فکری هستین، خوندن پارتو به بعدا موکول کنید این پارتا قراره مغزتونو چند برابر بیشتر منفجر کنه. - من دزد حرفهای هستم، میتونی پلک بزنی و بعد ببینی دیگه روی میزت نیستن. لبخندش واضح و پر معنا بود؛ جملهاش حس تهدید نمیداد، سراسر پر بود از طعنه و تمسخر. - جداً! پس برگرد و به ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 69
جور در نمیومد! هیچی همخونی نداشت. تمام کاغذهای دورم رو دونهدونه مچاله میکردم و با نوشتن و دستهبندی کردن دونستههامم ذهنم آروم نمیگرفت. اگه کیان گرداننده میبود، پس باید از اول تا آخر فعالیت کلاب، توی اکیپ دبیرستانیا حضور پیدا میکرد؛ اما کیان توی اوایل سال تحصیلی دوازدهم از گروه رفت. پس کی در...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 70
﴿مدرسهی شاهد، اجرای نمایش﴾ کمر کلفتِ نیما، با دامن سیاه و افشونِ عمه یه جوری تناقض داشت که انگار برده بودن ختنهاش کنن؛ گشاد گشاد راه رفتنش، و اون حالت قلدورانهای که راه میرفت و بازوهای زمختش رو مثل بالِ کفتر هوا میکرد یه جوری خندهدار بود که اگه خودم توی همون وضعیت نبودم چنان میزدم زیر خند...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 71
روز مسخره و عجیب، بدون هیچ کار مفیدی با اتلاف وقت گذشت. سوژهی داغ کل سال شاهد، ما شیش تا پخمهی بدردنخور بودیم. در هر صورت کمتر کسی جرأت داشت دمپر نیما و مهران بذاره، اما برای منو رامین از شوخی دستی و نمایشی و هیچی کم نمیذاشتن. سامان و پویا، اون دوتا احمقِ خر، تبدیل به سلبریتیهای مدرسه شده بود...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 72
بدون هیچ صحبتی، با یه سکوت سنگین به مسیر ادامه میدادیم. هرچقدر که جلوتر میرفتم، ذهنم دوباره بیشتر و بیشتر مشغول میشد. نگذشتن از اون پل هوایی... اون خیابون. یه سوال، رفت روی هزارتا سوال دیگه. بنظر پرسیدن سوال اصلاً راه درستش نبود، بهتر بود توی لاک خودم فرو برم، ولی من از صداها و افکار توی ذهنم...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 73
﴿در هاکیهای آمریکایی، دو بازیکن در هنگام برخورد فیزیکی، کاملاً برای زد و خورد آزاد هستند، بدون دخالت داور. زمانی که دو بازیکن تصمیم به جنگ تنبهتن داشته باشند، قوانین مهمی برای نبردشان وجود دارد؛ ابتدا چوبهای هاکی را زمین انداخته، دستکشهای ضخیم را از دست کشیده تا در هنگام دعوا، رقیب آسیب مهل...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 74
﴿مهناز﴾ با خستگی موس رو توی دستش تکون داد و نرمافزار برنامه رو باز کرد؛ قبل از شروع کلاس طراحیش، بهتر بود طرحش رو تکمیل کنه. انقدر به صفحهی لپتاب خیره شده بود که چشمای درشتش نم پس میزد. میزش از همیشه شلخته و بهم ریختهتر بود. صفحات روی هم تلنبار شدهای که تماماً پر شده بود از خطوط اولیه و د...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 75
روی صندلی با نوک خودکار چیزهایی میکشید، و بینهایت منتظر ساعات آخر کلاس بود؛ مثل همیشه لحظههای آخر بیقرارتر هم میشد، و هربار که توی اون کلاس لعنتی مینشست انگار توی قفسی حبس شده که بینهایت دنبال آزادی میگرده. با صدای بلند میخندیدن، قهقههها و خندههاشون، شوخیهای خنوک و مسخرهای که باهم دا...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 76
موقعیت اونجا موندنش نه تنها به نفعش نبود، بلکه ماجرا اصلاً بهش ربطی نداشت. اما از یه چیز میترسید، اگه به هر دلیلی فرار میکرد، اون با پای پیاده بود و اونا با ماشین... گیر انداختنش توی یه پس کوچهی تنگ و تاریک که کاری نداشت! با این حال بهش ربطی پیدا نمیکرد که بخواد بمونه، پس قدماشو با سرعت تند ...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 77
آب دهنم رو، روبه لیوانهای جفت به جفت کنار هم چیده شده داخل سینی، صدادار قورت دادم. نگاهی به چیپس و پفکهای داخل پَک بزرگ انداختم، به پاکت آب آلبالوی بغل سینی که قرار بود عرقو بشوره و ببره پایین. در تمام زندگیم آب پاکی میخوردم و آروغ مستی میزدم، اما در اون لحظه، داشتم به معنای واقعی کلمه بساط آ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 78
مردمک چشم هر پنجتامون لرزون بین همدیگه میچرخید. عین کاکتوس میلرزیدیم و چِت مستی از یادمون رفته بود. آب دهنمو قورت دادم، و با ترس سرم رو آرومآروم به عقب چرخوندم، به همون راهرویی که جن نیما ازش بیرون اومد. من هر لحظه منتظر بودم، هر لحظه انتظار اون جن عوضی رو میکشیدم؛ حتی توقع داشتم اینبار با ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 79
با باز شدن در حیاط، یک ردیف دندون سفید دیدیم، که فریاد میزد چون بوی دردسر به دماغش خورده پاهاش اونو به طرف ما کشونده. خیلی ناگهانی بوی خنک و یه رایحهی خوش بو از گل ارکیده به صورتمون چَک و لگد کوبید؛ انقدر عطر خوشبویی بود که ناخودآگاه با آرنجم توی پهلوی نیما، که بوی سگ مش ماشالله رو به خودش گر...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 80
نیما همین که به طرف رابین چرخید، جفتمون اونچه رو که نباید دیدیم، و نیما اینبار با صدای بلندتری عربده کشید، ولی من با پررویی به رابین توی اون پوزیشن زل زدم و هیچکدوم از اجزای صورتمم تکون نخوردن. -فریک مغزای عوضی عمداً دست به یکی کردین دیکمو ببینین؟ حتی متوجه نبودم چی میگه، فقط میدیدم بدون اینک...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
