لیست کلیه پارتهای رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 41
(قهوه خانهی بابا اکبر) پوکر فیس به سر درِ رنگ پریده و قدیمی زل زدم، که با خط نستعلیق بالای در نصب شده بود. نگاهی به راه پلههای زیر زمینی قهوه خونه انداختم، و بوی تنباکویی که نرفته از دور آدمو بُخُوری میکرد. مهران روی هودیش شلوارک پاش کرده بود، و چندجا هم خواستن بخاطر شلوارک بگیرنش که با زبون ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 42
در کمد فلزی رو با شدت بهم کوبیدم. اعصابم چنان خطری بود که وقتی سامان خواست باهام یه شوخی دستی کرینج و مزخرف بکنه، بدون اینکه دست خودشم باشه چنان پریدم روی کلهاش و شروع کردم به پشت سر هم سیلی زدن بهش که همه میگفتن این الان باید زیر آرامبخش باشه نه توی بازی. حق داشتم، بیشتر از هرکسی توی اون جمع م...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 43
اکبری با سرعت کمرش رو از پای در صاف کرد؛ مثلاً میخواست طوری وانمود کنه که انگار کمرش گرفته و دقیقاً بخاطر قحطی جا، دم در رختکن اونا وایستاده. - مغلطه نکن مردک، کمرم رگش گرفته بود. - آها. فقط ایشالله وقتی کمرت صاف شد، این جنازه رو که گوشش درست پشت در رختکن ماست از روی زمین جمع کنی. این حرف کشمیری...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 44
"نیمه اول، نتیجه دو بر صفر به نفع تیم کشمیری." - نیما... تو رو حضرت عباس منو از اینجا نجات بده. درحالی که با گریه به سر و صورت خودم چنگ میزدم، نگاه حیرونم به توپی بود که وحشیانه بین بازیکنا رد و بدل میشد و من قدرت تشخیص جهتش رو نداشتم. من فوبیا زده بودم. توی دروازه به اون فراخی که اندازهی ...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 45
"دیر بجنبی، توی زمین اربابی رعیتی." (لحظهی فاجعه) - دِ یه نفر بره این پلشتو جمعش کنه. سامان، سامان... احمقِ کودن، جلمبر کم عقل، بیفایده، بیشر... . اکبری فریادهاش رو سر داد و ذرهذره مثل مهتابی کمسو، صداش تحلیل رفت و تقریباً روی دستای من غش کرد. ما تقریباً رسوای عالم شده بودیم؛ از همهی جهات. ...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 46
دستکشهای کلفت دروازهبانی رو توی دستام محکم کردم؛ کیت سفیدی که توی تنم زار میزد رو روی شونههای نحیفم صاف کردم. بند استوکهای صورتی رو محکم بستم و موهای ژولیده در هوامو با دست صاف کردم. آره، نگاه همه از خارج تا داخل زمین به من بود، و من به طرز آگاهانهای فقط داشتم لفتش میدادم؛ به طرز دیوانهوا...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 47
درحالی که مبهوت و با چشمای دراومده به سامان خیره بودم، بدون اینکه هیچ ریاکشنی از خودم داشته باشم، فقط اون مایعی رو حس میکردم که درحال لغزشه. فقط خودمو یه تکه یخ حس کردم، کسی که بین زمین و هوا معلقه. - از دروازه برو بیرون. این صدای سامان بود که داشت خودشو میکشت تا صداش بهم برسه؛ و من انقدر مات...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 48
آره، من توپو گرفتم، منتها یکم این وسط مردم. با کوبش محکم توپ به شکمم، احساس کردم جفتپا توی شکمم پریدن، انگار شکمم به کمرم چسبید. مثل کرهی حیوانی از پایین خون به بیرون تزریق شد و من تقریباً با چشمای نیما باز، روی زمین یه مقداری مردم، فقط نفسم یکم از بدنم رفت و ضربان قلبم کند شد، وگرنه چیز خاصی ن...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 49
- دستمال چی؟ - نداریم. - باند چی؟ - نداریم. - کیسه زباله چی؟ تکه پارچه چی؟ کاغذ چی؟ هیچ کوفتی نداریم. مثل یه تیکه یخ بیحس و بیجون روی کول مهران افتاده بودم، و اون متفکر و عصبی عرض راهروی دستشویی رو طی میکرد. میتونستم قیافهی عصبی و چشمای قرمز نیما رو ببینم که از شدت عصبانیت، هیچ تمرکزی روی مح...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 50
چنان بیحسی از تنم رفت، که با همون وضع آشفته و پر از دردم، از شدت ترس، روی کول مهران سر خوردم و به پایین سقوط کردم. نمیدونم چه قدرتی بهم وارد شد، ولی جفت پا روی پاهام میخ ایستادم، و درد و خونریزی کامل از یادم رفت. با استوک صورتی پاش، در نیمه باز دستشویی رو آروم کنار زد؛ با قدمهای آروم و دستایی ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 51
رختکن ما، یه پنجره روبه پشت ورزشگاه که یه خیابون خلوت بود داشت، و حالا توی آشفته بازاری که بیرون درست شده بود، ما چهار نفر نفر در رختکن رو قفل کرده بودیم. اکبری روی دست تیم باد کرده بود، رامین و سامان رو فرستادیم که به آمبولانس زنگ بزنن، البته اگه تا الان تموم نکرده بود. تکتک بچههایی که برای تی...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 52
من تمیز شدم، بالاخره تمیز شدم و احساس آدمی رو داشتم که توی آب خالص طهارت کرده؛ لباسهای عوض شده و پد. دردم هیچ تغییری نداشت، اما دوست دختر آرش توی اون جعبه برام دمنوش آرامکننده هم گذاشته بود. آرش عوضی هیچی در اینباره که چطور از دوست دخترش چنین چیزایی خواسته و اصلاً چی بهش گفته که برای کی میخوا...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 53
ـ از کجا فهمیدی. دستش رو قه پیشونی عرق کردهاش کشید و زنجیر دور گردنش رو لای انگشتهای تکون داد: - بهم پیام دادن. ابروهامو مشکوک بالا بردم. - به تو؟ سرشو آروم تکون داد. نیما یه چیزایی میدونست؛ نیما خیلی چیزا میدونست. اگه امروز بازی ادامه پیدا نمیکرد، اگه امروز رسماً میگفتیم باختیم؛ هر پنج نفر...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 54
- پس میدونستی. تمام اجزای صورتش فریز شده بود، هیچ حالتی رو از خودش نشون نمیداد. ولی دلیل نمیشد که از حالت مرموز چشماش نترسم، از رگههای قرمز و سبزی براق چشماش. - چ... چرا به بچهها نگفتی؟ درحالی که لبخندش کجتر میشد، نگاهش رو گرفت و به طرف پنجره برگشت. آروم بهش نزدیک شدم و درحالی که از درون ن...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 55
این همون تقاصی بود که ازش حرف میزدن؛ همون عواقبی که همه ازش میترسیدن. امشب، ما تقریباً بازنده بودیم، و نیما محکوم بود به تعظیم کردن، و اعلام این باخت. مجازات تیم بازنده چیه؟ حل کردن دوتا معمای ساده؟ نه... این دوتا معما، دوتا معمای عادی نبودن؛ نه تنها عادی، بلکه اونا هیچ چیزی جز یه تهدید ساده، ک...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 56
"ماسک". دستای لرزونم رو روی کیبورد کوبیدم، اما حس ترس و تردید لحظهای ولم نمیکرد. اگه اینم اشتباه بود چی؟ اگه اینم اشتباه بود و دومین فرصتمم به فاک میدادم چی؟ ولی ذهنم با تمام وجود این فکر که بیشتر فکر کنم و بیشتر دچار تردید بشم رو پس میزد. گور پدرش... پس فرستادم. تکیهام رو از پنجره برداشتم، ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 57
تعداد دبیرستانیا، نسبت به مهران و نیما و اشکان، خیلی بیشتر بود، راهنماییا رسماً پایین راه پله فریز شده بودن. هیچکس، هیچکس جرأت حرکت به جلو رو نداشت؛ همه مبهوت به جمعیت دبیرستانیا، با قدهای بلند و هیکلهای ورزشکاری خیره بودن که چطور، مهران و بقیه رو میزنن. مهران درست توی دستهای علیسان بود، کسی ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 58
- رفتم جلو، یه نگاه من بودم، یه نگاه اون. چشمامو خون بسته بود، مادرمم اونجا بود نمیشماختمش. از گردن گرفتم، کلهاشو عین کدو کوبیدم به دیوار. - اون علیسان سگ کله رو بگو، یه جوری فاز جان سینا برداشته بود، من جوری اینو زدم که نزدیک بود پامو لیس بزنه و بگه سر جد بزرگت نزن داداش خارمو خفیف کردی. سامان...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 59
نگاه پوکر فیس و مبهم اشکان ناخواسته به صفحهی گوشی رابین کشیده شد، و بیشتر و بیشتر از رابین و رفتارهایی که فوقالعاده کرینج و مسخره بنظر میومدن متنفر شد. یه دختر با موهای بلوند و چشمای آبی، درحالی که دستش رو دور گردن یه پسر با پوست تیره و موهایی با بافت آفریقایی انداخته بود؛ به جز اون، کنج تصویر...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 60
- این پسره اسمش مهرانه، بِستی خودمه. دست به فایتش معرکهست، یه خرخون عوضیه که همش یه کتاب برای ورق زدن دستشه. مهران به ژولیدگی موهاش توی کادر دوربین نگاه میکرد؛ به گلگون سرخی روی گونهاش که نشونهی خون مردگی بود. بنظرش عجیب میاومد که همزمان یه دختر بلوند و یه پسر تیره پوست و یه پسر بور تپل خار...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
