پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهل و دوم :
جعبهی سیاهرنگ همانجا، روی میز، جلوی من مانده بود. برداشتمش و بیهیچ مکثی داخل جیب مانتویم گذاشتم.
تصمیمم را لحظاتی پیش گرفته بودم، اما حالا که جعبه در جیبم بود، سنگینیاش را هر لحظه بیشتر احساس میکردم؛ نه سنگینی فیزیکی آن جعبهی کوچک، بلکه سنگینی چیزی که با پذیرفتنش، دیگر هیچوقت همان آدم قبلی نمیشدم.
درب اتاق کنفرانس باز شد.رامین با پوشهای در دست وارد شد؛ آنقدر هی
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
1فکر نکنم به راحتی اجازه بدن بره پیش رادوین..حالا این وسط خود رادوین هم منکر اتفاقات افتاده تو جنگل نشه خوبه