پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهل و ششم :
پایین آمدم و روی صندلی نشستم. سرمای چوب کهنه از میان لباسهایم گذشت و کمرم را لرزاند. صندلی زیر وزنم صدای کوتاهی کرد؛ نالهای گرفته که در خانه پیچید و خیلی زود محو شد.
پاکت را میان انگشتهایم گرفتم و آرام چرخاندم. کاغذش زبر و سرد بود و رطوبت مانده در آن روی انگشتهایم مینشست. بوی غبار، چوب خیس و دود کهنه از آن بلند میشد؛ بویی سنگین که مرا یاد اتاقی بسته میانداخت که سالها هوای ت
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
1واقعا دیگه نمی دونم چه حدسی میشه زد