دوست داشتی؟
رمان پرنسس قلعه اثر زهره شعرباف

رمان پرنسس قلعه

  • زبان فارسی
  • 128.6K 👁
  • 753 ❤️
  • 616 💬

خلاصه رمان عاشقانه پرنسس قلعه

شهرزاد دختری که به خاطر تهیه مواد پدرش به مردی فروخته میشه که خیلی هوس بازه اما بهزاد پسری که خیلی مغروره شهرزاد رو میخره…

قسمتی از متن رمان پرنسس قلعه

فقط تنها مشکلش این بود که این عمارت پر بود از نگهبان.
اینجوری فرار کردن مشکل که هیچ غیرممکن بود.
توی حس حال خودم بودم که این بهزاد مثل بختک پرید وسط-دنبالم بیا.
آروم دنبالش رفتم از پله های ساختمون بالا رفتیم و پشت در عمارت ایستادیم.
بهزاد با کلید در باز کرد کنار ایستاد تا من اول برم داخل.
آروم به داخل قدم گذاشتم که با دیدن دکوراسیون شگفت زده شدم.
داخلش قشنگ تر از بیرون بود.
حتی از خونه قبلی ماهم بزرگتر شیک تر بود.
لوسترهای بزرگ اجناس قیمتی جلوی خیلی زیبایی به این خونه داده بودن.
یه دفعه این بهزاد صاف پرید وسط دید زدن منو شروع کرد به زر زدن.
***
بهزاد
وقتی اردوان اون حرفا رو به دختره زد دختره هم برگشت بهم نگاه کرد.
انگاری بهم التماس می کرد که نزارم دست اردوان بهش برسه.
اول بی تفاوت بودم اما وقتی کمی دقت کردم توی عمق چشاش معصومیت چشمای بهارم رو دیدم.
نتونستم طاقت بیارم برای همون اون پیشنهاد رو به اردوان دادم.
اردوان هیچ از این کار من خوشش نیومد اما خوب می دونست نباید بامن کلکل کنه.
وقتی که آدرس رو از اردوان گرفتم از اتاقش بیرون اومدم که توی سالن کاترینا رو دیدم.
کاترینا با دیدن من لبخندی زد با عشوه به طرفم اومد.
اومدم بی تفاوت از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت.
برگشتم با سردی به چشمای آبی رنگش نگاه کردم.
کاترینا لبخندی زد
-کجا با این عجله تشریف داشتین حالا؟
بازوم رو محکم از دستش بیرون کشیدم و اومدم دوباره برم که سد راهم شد.
نگاه حالا که من بی آزارم اینا کاری میکنن که من اخلاقم سگی بشه پاچه بگیرم.
کاترینا با لوندی دستش رو روی گردنم کشید با عشوه گفت:چرا ازم فرار میکنی من که میدونم تو از من خوشت میاد.
پوزخندی به افکار پوچ و.واهیش زدم-من از تو خوشم میاد هه مسخره است.
کاترینا-آره خوشت میاد.
بعدم یقه کتم رو توی توی مشتش گرفت و منو کشید سمت خودش که دستم رو گذاشتم روی قفسه سینه اش و محکم هلش دادم.
چون انتظار چنین کاری رو از من نداشت تلو تلو خوران رفت عقب محکم زمین خورد.
با تعجب بهم نگاه کرد که نیشخندی زدم وگفتم:این عشوه ها رو برو برای همون اردوان بیا که این کارست.
بعدم سریع از ساختمون زدم بیرون.
وقتی که وارد حیاط شدم دیدم این دختره با اخم ایستاده.
با استرس پاش رو تکون می داد و ناخونش رو میجوید.
به طرفش رفتم و روبه روش ایستادم.
-راه بیافت.
یه دفعه با خشم گفت:من با تو هیچ جا نمیام.
نه مثل اینکه این نمیخواد باهام راه بیاد مثل اینکه امروز باید به همه اون روی سگم رو نشون بدم.
بازوش رو محکم توی چنگم گرفتم از لای دندونام گفتم:سعی نکن واسه من چموش بازی دربیاری چون من از اردوان خیلی بدترم.
بعدم محکم کشیدمش و پرتش کردم توی ماشین.
خودم هم پشت رول نشستم واستارت زدم و حرکت کردم.
برای اینکه کار احمقانه ای ازش سرنزنِ قفل مرکزی رو زدم.
توی راه بودیم که یه دفعه این دختره شروع کرد به جفتک پرونی.
داشت با درماشین نازنینم کشتی می گرفت.
همچین لگد میزد به در ماشین که دردش رو من احساس می کردم.
شروع کرد به فحش دادن
-مرتیکه عوضی باز کن این صاب مرده رو میخوام برم بزن کنار این لگن رو...
اولش خودم رو به بیخیالی زدم پیش خودم فکر کردم اگه بهش اهمیت ندم خودش کوتاه میاد.
اما انگاری از خونسردی من جری تر شد فهمیدم نه این از اوناش تشریف داره.
تمام توانم رو توی صدام جمع کردم وبلند فریاد زدم
-خــــــفـــــــه شــــــــــو
خودم از صدام ترسیدم چه برسه به این دختر.
فکرکنم خوب ترسید چون دیگه تارسیدن به مقصد نه حرفی زد نه کاری انجام داد.
وقتی رسیدم در باریموت باز کردم وماشین داخل حیاط پارک کردم.
قفل مرکزی رو باز کردم و خودم پیاده شدم.
این دختره هم پیاده شده بود داشت با لذت تعجب به اطرافش نگاه می کرد که بادیدن نگهبان ها اخماش توی هم گره خورد.
فهمیدم توی فکر فرار بوده اما با دیدن نگهبان ها زهی خیال باطل.
به افکارش پوزخندی زدم-دنبالم بیا.
خودم زودتر به راه افتادم این دختره هم دنبالم اومد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پرنسس قلعه
  • فاطمه

    1

    عالی خیلی خوب بود حتما بخونیدش

    ۵ روز پیش
  • بهار

    1

    خیلی عالی بود..حتما بخونید ..خیلی ارزش داره برای وقت گذاشتن واقعا زیبا دست مریزاد 👏🏻👏🏻🙏

    ۵ روز پیش
  • ....

    1

    خوب که نه عالی بود ولی کاشکی بیشتر بود

    ۷ روز پیش
  • Nila

    0

    سلام کسایی که رمان زیاد خوندن لطفا جواب بدن یه رمان بود که دوتا داداش یا دوتا دوست صمیمی بودن که مافیاو توی کار خلافن،بعد یه دختری وارد زندگیشون میشه اول خدمتکاره توی خونه شون کار میکنه اما بعد یکی از اونا ازش خوشش میاد،یکی از اونا هم چشماش سیاه بود و درمورد شبیه بودن چشماش به سیاهچاله صحبت شده بو

    ۲ ماه پیش
  • آسمان

    0

    نیلماه نبود؟

    ۱ ماه پیش
  • yara

    0

    شبیه خدمتکار اجباریه

    ۳ هفته پیش
  • مصی

    0

    رمان خیلی جالبی بود با پایان خوش خسته نباشید لذت بردم 🤩

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    0

    یکی از بهترین رمان های بود که خوندم عالی هستی نویسنده😍💙

    ۳ هفته پیش
  • سمیرا

    0

    رمان خیلی زیبایی بود توصیه میکنم حتما بخونیدش

    ۱ ماه پیش
  • آیسل

    0

    رمان خیلی قشنگی بود مخصوصا قلم نویسنده که کولاک کرده بود خدا شاهده از وقتی این رمان رو خوندم به قلم نویسندگی خودم شک کردم.....عالیه حتما بخونینش 🤌🏼

    ۲ ماه پیش
  • A.Z

    1

    واقعا رمان زیبایی بود دست نویسنده درد نکنه عالی بود عالی

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    1

    ی رمان معمولی مثل بقیه رمانا خیلی زود عاشق هم شدن بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته شهراز ک همش توی اتاق بود بهزادم شرکت کی عاشق هم شدن من نفهمیدم

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    خیلی رمان قشنگی بود... نقشاشو دوست داشتم البته با نوع رمان هایی که خوندم عادی بود و از زحمتای نویسنده تشکر میکنم اشکالات ریزی داشت ولی قالب داستان خوب بود بلکل پایان خوبی داشت فقط ای کاش ازدواجشونم مینوشتین:)

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • آزاده عسگری

    0

    با سلام بنده انتقادی در خصوص ورود به سایت دارم چرا هر بار برای ورود باید با مسیج تایید بشویم و جالب اینجاست که خیلی اوقات با ارسال مسیج هم پیام عدم ارسال مسیج می دهد !!!!!!!

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    1

    خیلی خوب بود عالی بود من تمام آهنگ های که تو رمان گفته بودی رو دانلود کردم و برای اون لحظه گذاشتم هم گوش میدادم هم می خوندم نمی دونید چه لذتی داره پیشنهاد میکنم این کار رو بکنید و شخصیت ها رو تصور کنید عالی بود مرسی از نویسنده امیدوارم تو کار های بعدیش هم آنقدر موفق باشه💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!