پارت یازده :

نخ را از دور گردنم پاره می کنم و بی محلش می کنم و به آشپزخانه پیش زن دایی می روم و دوباره با هم کلی به طاها و عکس العملش می خندیم.

صبح پنج شنبه، با رفتن طاها چشمانم را باز می کنم و آهی می کشم، دلم می خواست به کوه بروم اما از طرفی هم نمی توانستم زن دایی را دست تنها بگذارم.
با زن دایی آرایشگاه را باز کردیم و قبل از امدن مشتری سعی کردن با جای وسایل آشنا شوم.

دو مشتری با هم وارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    احساس میکنم شوهر مامانش بده

    ۱ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    فداتم سما

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    فداتم سما

    ۲ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان

    ۲ سال پیش
  • شیده

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    عالیییه

    ۲ سال پیش
  • عارفه

    0

    عالییه

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    جالب بود برام

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️