پارت یک :

«آنچه می‌بینید واقعی نیست و آنچه نمی‌بینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیه‌ی کتاب در کنار آینه خوانا شد.
ناگهان جان وارد خونه شد و اسم‌مو صدا زد.جلو اومد.
نشست روی زانوهاش و وحشت‌زده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!»
کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که راننده‌شی؟»
جان: «آره.»
دستشو گرفتم تا بلند شه: «به پلیس خبر دادی؟»
جان: «آره.فوری به باباش خبر دادم،اونم به پلیس گفت.آدم‌رباها به بابای ماهان زنگ زدن و پونصدتا سکه خواستن.»
بی‌خیال گفتم: «خب جای نگرانی نیست.اونا پیداش می‌کنن.»
جان: «نه نه،هیچی درست پیش نرفت! پلیس گفت واسه ردیابی سیم‌کارت رباینده‌ها باید منتظر دستور قضایی بمونه.این وسط بابای ماهان هم نتونست طاقت بیاره،سکه‌ها رو واسه‌شون برد.ازش خواسته بودن ساک رو توی یه گودال بندازه.اونم این کارو کرد اما گودال به یه قنات قدیمی وصل بود،اونا هم از پایین ساک رو برداشتن و فرار.چند تا مأمورم توی صحنه بود ولی نتونستن بگیرنشون.»
کمی فکر کردم: «اونا به چیزی که می‌خواستن رسیدن پس جون پسره دیگه ارزش نداره.احتمالا تا حالا کشتنش»
زد زیر گریه: «همه‌ش تقصیر منه...ولی اون عوضیا به لاستیکم شلیک کردن،اصلا نتونستم تعقیب‌شون کنم!»
حرف‌هاش بوی تبرئه کردن خودشو می‌داد.
برای این که حس بهتری پیدا کنه گفتم: «همه‌ش که نه ولی سی درصد تقصیر توئه.»
بغلم کرد: «چرا،همه‌ش تقصیر منه.»
«حالا که اصرار می‌کنی باشه.»
با چشمای امیدوار نگام کرد: «تو می‌تونی کمکم کنی؟»
«در چه موردی؟»
جان: «پیدا کردن ماهان! شاید هنوز زنده باشه و بتونیم نجاتش بدیم!»
هیچ دلم نمی‌خواست درگیر همچین دردسری بشم.
گفتم: «به نظرم بذارش به عهده‌ی پلیس.اونا می‌دونن چی کار کنن.»
گفت: «بابای ماهان خیلی پولداره! اگه پسرشو نجات بدی هر چی بخوای بهت می‌ده.»
یه دلیل محکم واسه کمک بهم داد.
گفتم: «پس بریم نجاتش بدیم.»
جان: «می‌دونستم می‌تونم روت حساب کنم! عاشقتم.»
به پشتش زدم: «ممنون،منم همین‌طور.»
جان: «البته نه واقعا! عشق سمبولیک و اینا.»
بیش از یک ساعت طول کشید تا به خونه‌ی ماهان برسیم.خونه‌شون توی لواسان بود.
جان زنگ زد اما در باز بود.
گفت: «پلیس هنوز این‌جاست.»
به دوربین بالای در اشاره کردم: «اون کار می‌کنه؟»
جان: «آره،اتفاقا اون صحنه‌ی لعنتی رو هم ثبت کرده.»
«این که خیلی خوبه!»
جان: «ماشین‌شون یه پراید سفید بود که هر ده متر یکیشو می‌بینی.پلاکشم با گِل پوشونده بودن.»
وارد حیاط شدیم.دو نفر نزدیک ساختمون مشغول صحبت بودن.داشتن درباره‌ی شک‌شون به جان حرف می‌زدن اما فقط من حرف‌هاشونو می‌شنیدم.
جان: «اونی که موهاش سفیده لواسانیه،بابای ماهان.داره با مأمور آگاهی حرف می‌زنه.»
صدای پلیسه آشنا می‌زد.
گفتم: «اشکال نداره بی‌اجازه وارد شدیم؟»
جان: «نه،چون توی حیاطن مشکلی نیست.»
به جز جاده‌ی سنگ‌فرشی که به ساختمون اصلی می‌رسید،تمام حیاط چمن‌کاری بود.فقط درخت‌های کاج سبز بودن و بقیه تازه داشتن جوونه می‌زدن.به خاطر بارندگی چند ساعت قبل،بوی نمِ خاک و چمن تازه هوا رو پُر کرده بود.
به ساختمون رسیدیم.لواسانی با دیدن من پرسید: «این کیه؟»
جان: «این بهترین دوستمه،می‌خواد کمکمون کنه.»
مأمور پلیس اسکینی بود.با دیدنم اخم کرد: «لطفا دوباره بی‌گدار به آب نزنید! با کاری که کردین شانس زیادی واسه پیدا کردن پسرتون نداریم چون دلیلی نداره دوباره زنگ بزنن.فقط می‌تونیم مکان آخرین تماس‌شونو شناسایی کنیم و جستجو رو از همون‌جا ادامه بدیم.»
خطاب به جان گفت: «لطفا از شهر خارج نشو،سرخود هم کاری نکن وگرنه مجبور می‌شم دستگیرت کنم!»
جان با سر جواب مثبت داد.
اسکینی با پدر ماهان خدافظی کرد و به سمت من اومد.دستمو گرفت و از بقیه دور شدیم.
گفت: «مگه قرار نشد دیگه تو کار پلیس دخالت نکنی؟»
«چرا ولی الان اومدم رفیق‌مو دلداری بدم.»
اسکینی: «این پسره رفیق‌ته؟ چند وقته می‌شناسیش؟»
«پونزده روز.»
با قیافه‌ی خنثی گفت: «مسخره کردی؟»
«نه.»
اسکینی: «اون‌وقت این دوستی صمیمانه چه‌طور شکل گرفت؟»
«کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که جان سوارم کرد.»
چشماشو روی هم فشار داد و پیشونی‌شو لمس کرد.بعد نفس عمیقی کشید: «کاری ندارم واسه چی اومدی.اگه به هر دلیلی توی این پرونده دخالت کنی،می‌فرستمت جایی که داداشتم پیدات نکنه! فهمیدی؟»
با سر تأیید کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سروان اسکینی در رمان نیو سروان اسکینی
تصویر شخصیت جان در رمان نیو جان
تصویر شخصیت نیو در رمان نیو نیو
آخرین نظرات ارسال شده
  • دوست عزرائیل

    0

    من عاشق رمان های قبلی شما بودم ولی امروز غافلگیر شدم که رمان جدید نوشتید محشره موفق باشید

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون از لطفتون❤️

    ۲ ماه پیش
  • Violet

    1

    با اینکه نیوی اونقدری ظاهر جذاب و گیرای داره که کاملا لیاقت اوپنینگی و داره که توش تو آینه قوربون چشای عسلیش میره و کاملا استایل باحالشو توصیف میکنه

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    و تهش یه بوس توی آینه بفرسته 🪞😙

    ۲ ماه پیش
  • Violet

    1

    اینکه شروع داستان جوریه که انگار مخاطب شیرجه رفته تو زندگی نیو و الان وسط ماجرا خودشو پیدا کرده، واقعا ستودتیه. انگار زندگی نیو اونقدری پر ماجراست که فرصتی برای سخنان گهربار نیست. برادر رسما اینجوریه که"خب ما الان داریم میریم یه پسر احتمالا مرده رو پیدا کنیم که قراره پولدارم کنه و نقشه اینه

    ۲ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    فوری رفتیم سر اصل مطلب😄❤️

    ۲ ماه پیش
  • Bahar^_^

    2

    اصلا سبک نوشتن و قلمت یه مدل خاصیه که با همه متفاوته و شدیدا آدمو جذب میکنه یه دنیای خیلی جذاب و گیرایی دارن نوشته هات

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    لطف داری ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩

    ۳ ماه پیش
  • Raha

    1

    چقدر ذوق دارم که یه کتاب جدید دارم ازت میخونم😍🤩

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون از حضورت 😘

    ۳ ماه پیش
  • Raha

    0

    نمیتونم رمان رو توی برنامه پیداکنم..فقط از همین لینک توی سایت میتونم بخونم

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    روی بخش رمان‌های آنلاین کلیک کنید و اون‌جا اسمشو سرچ کنید.

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    دو تا ابهام دارمم... اولیش اینه کهجان از کجا میدونست نیو میتونه ماهان رو نجات بده؟ دومی اینکه پلیس از چه بابت نیو رو میشناسه؟

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    جان تا حدودی نیو رو می‌شناسه چون ۲ هفته‌س با هم دوستن 😄 پلیس هم به واسطه‌ی برادر نیو (که اونم پلیسه) نیو رو می‌شناسه.

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    حس میکنم ندیده دارم عاشق داداش نیو میشمم😭😭

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    (⁠●⁠♡⁠∀⁠♡⁠)

    ۳ ماه پیش
  • مائده

    0

    چقد شروع دوستیشون جذاب بوده😂😭

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    خیلی زیاد 😅

    ۳ ماه پیش
  • Moona

    1

    سوبر اخه تو چجوری میتونی انقد خفن باشی اصن نویسندگی تو خونته همون پارت اول ادم جذب میکنی...نیو خیلی اسم قشنگیه خوشمان امد💜

    ۳ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    لطف داری⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    3

    از الان معلومه یکی دیگه از شاهکارهای نویسنده مورد علاقمه😍

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠ ⁠˘⁠ ⁠³⁠˘⁠)⁠♥⁩

    ۴ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    سلام سوبر، میشع اسم واقعیتو بگی؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام،می‌خوای با اسم کوچیک صدام کنی؟

    ۴ ماه پیش
  • دیا

    5

    اخیی بهراد هم همینو به دختر همسایه شون گفته بود😂😂

    ۴ ماه پیش
  • ابوالفضل

    2

    ماشاالله به حافظه! آره دقیقا همینو گفته بود!

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    حتی خودم یادم نیس😅

    ۴ ماه پیش
  • دیا

    2

    من یادش افتادم دوباره رفتم رمانو بخونم😂

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    مگه قرارنشدتوکارپلیس دخالت نکنی،، یعنی خودداستان،، هوراااا

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😄😎❤️

    ۴ ماه پیش
  • باران

    4

    روحم شادمیشه وقتی رمان جدیدمیزاری👌👌❤️

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون که هستی⁦꒰⁠⑅⁠ᵕ⁠༚⁠ᵕ⁠꒱⁠˖⁠♡⁩

    ۴ ماه پیش
  • لایف

    5

    بازم سوبر و کتاب های اعتیاد آورش

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠*⁠^⁠3⁠^⁠)⁠/⁠~⁠♡⁩

    ۴ ماه پیش
  • قابلمه قرمه سبزی

    2

    واقعا خوشحالم با یه شاهکار دیگه برگشتی

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦꒰⁠⑅⁠ᵕ⁠༚⁠ᵕ⁠꒱⁠˖⁠♡⁩

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️