پارت چهارم :

کنار جسد نشستم.

لواسانی: «یعنی همدستش اینو کشته و با سکه‌ها فرار کرده؟»

به چشم‌هاش نگاه کردم: «از کجا می‌دونید همدست داشته؟»

مکث کرد: «حدس زدم.»

«احیانا سکه‌ها رو توی یه کیف چرمی قهوه‌ای تحویل ندادین؟»

با شک چشم‌هاشو تنگ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!