پارت سوم :
به سمت صندوق عقب رفت.منم دنبالش رفتم.میخواست در صندوق رو باز کنه که چشمش به من افتاد.دستشو روی قلبش گذاشت: «ترسوندی منو!»
«خواستم بگم من میتونم یواشکی برم تا مطمئن شیم آدمرباها هستن یا نه.»
نگاهی تحقیرآمیز به سرتاپام کرد: «واقعا؟»
«یه جوری میرم که نفهمن.»
پرسید: «چهجوری؟»
«همینجوری که الان اومدم و شما نفهمیدین.»
گفت: «آهان...باشه.پس تو جلو برو.منم پشت سرت میام.»
در صندوق رو باز کرد و یه اسلحه شکاری درآورد.
جان هم به ما ملحق شد و با دیدن اسلحه گفت: «این چیه؟!!»
لواسانی: «همونیه که میدونی.البته نگران نباش.مجوّز داره.»
«خب خداروشکر.»
جان: «بعید میدونم مجوّز شلیک به آدمها رو هم داشته باشین!»
با جدیّت گفت: «تو میدونی مجازات گروگانگیری چیه؟»
جان: «اگه اشتباه نکنم پنج تا پونزده سال زندان.»
لواسانی: «ولی اگه گروگان کشته بشه مجازاتش اعدامه.این اسلحه مال اون موقعست.»
جان: «بازم به این معنی نیست که شما اجازهی اعدامشونو دارین!»
درحالیکه رگ وسط پیشونیش بیرون زده بود گفت: «فکر کردی اگه پسرمو کشته باشن منتظر میشینم تا یه نفر دیگه برام اعدامشون کنه!»
میدونستم اگه اول بره خرابکاری میکنه و پاداشم میپره.
گفتم: «پس من جلو میرم،شما هم از اینجا هوامو داشته باشین.اگه اتفاقی افتاد علامت میدم.»
جاده پُر از سنگریزه بود اما باید بیسروصدا حرکت میکردم.با قدمهای نرم و کنترلشده جلو رفتم.نور زرد چراغهای خیابون همه جا رو روشن کرده بود.دوربینهای مداربستهی اطراف کارواش رو میدیدم.احتمال روشن بودنشون پنجاه پنجاه بود.
آدمربای حرفهای معمولا دوربینها رو خاموش میکنه تا هیچ مدرکی ثبت نشه،ولی ممکن بود به خاطر شک به همدیگه یا نظارت روی قربانی،روشن گذاشته باشن.با این فرض که دوربینها روشنان جلو رفتم.اگه منو میدیدن کار سخت میشد،پس باید نقطهی کور رو پیدا میکردم.
دیوار جلویی کارواش کوتاه بود و بالاش نردههای آهنی بلند با اشکال تزئینی داشت.از بیرون محوطه رو میدیدم.چراغها خاموش و فضای محوطه تاریک بود.با فاصله از دیوارها ساختمون رو دور زدم تا بالأخره یه نقطهی کور پیدا کردم.
پشت کارواش،جایی که ساختمون اصلی بود هیچ دوربینی نصب نشده بود.دیوارِ بلند و بیپنجره دلیلش بود.باید خودمو به پشت بوم میرسوندم و از اونجا وارد میشدم.
دیوار حدود دو و نیم متر ارتفاع داشت.پشت سرمو نگاه کردم؛جا برای دورخیز بود.عقب رفتم،نفس عمیقی کشیدم و بدنمو در زاویهی چهلوپنج درجه نسبت به دیوار گذاشتم.شروع به دویدن کردم و چند قدم مونده به دیوار پریدم.
دستهامو به لبهی آجرهای بیرونزده گرفتم و با تمام نیرو خودمو بالا کشیدم.صعود خرگوشی موفقیتآمیز بود و به بالای دیوار رسیدم.
بیصدا به سمت حیاط رفتم.از بالا محوطه رو نگاه کردم.باید از نبود آدمرباها استفاده میکردم و میپریدم.پای راستمو روی لبه گذاشتم،نفس عمیقی کشیدم و پریدم.زانوهامو خم کردم،با پنجهی پا فرود اومدم و روی زمین غلتیدم.فرود گربهای هم موفقیتآمیز بود.
سریع به سایهی دیوار پناه بردم.چند ثانیه بیحرکت موندم.کسی بیرون نیومد.سکوت کارواش عجیب بود.شاید مخفیگاه اصلیشون نبود و فقط گذری ازش استفاده کرده بودن،یا شاید هم رفته بودن.
خمیده جلو رفتم.گوشمو به در دفتر چسبوندم و نفسمو حبس کردم.نزدیک یک دقیقه منتظر موندم اما صدایی نیومد.دستگیره رو آروم پایین آوردم.خواستم درو باز کنم ولی چیزی پشتاش بود.
کلید برق رو زدم،چراغ روشن نشد.سریع چراغ موبایلمو روشن کردم.رد خون روی سرامیک جلوی در برق زد.درو محکمتر هُل دادم.معلوم بود کسی صدمهی جدی دیده.نور رو جلو بردم اما کار از کار گذشته بود.
گردن مردی که پشت در افتاده بود شکسته و سرش با زاویهی غیرطبیعی به عقب چرخیده بود.یه کیف چرمی هم کنار جسد بود.نشستم.زیپ کیف نیمهباز بود.سکهها رو توش دیدم.همون لحظه صدای قدمهای دو نفر از بیرون اومد.
وقت تنگ بود.سریع به داخلش چنگ زدم و تا جایی که میتونستم سکه برداشتم و توی جیبهام گذاشتم.بعد پشت در مخفی شدم.
طولی نکشید که جان و لواسانی وارد دفتر شدن.مستقیم به جسد برخوردن.حواسشون به من نبود،فقط ماتومبهوت به جنازه نگاه میکردن.
واکنش جان طبیعی بود؛ چراغقوه از دستش افتاد،نالهی وحشتزدهای کرد و کم مونده بود بالا بیاره.لواسانی سریع چراغقوه رو برداشت و بدون توجه به جسد،نور رو به گوشه و کنار اتاق انداخت.
گفتم: «قرار نشد منتظر علامت من بمونید؟»
تازه متوجه من شدن.دوباره چراغ گوشیمو روشن کردم.جان که حسابی سرخ شده بود،به سختی جلوی استفراغشو گرفت: «دیر کردی،نگرانت شدیم،از دیوار پریدیم.»
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

sober | نویسنده رمان
سلام.من از دیدنت ذوقزده شدم ❤️
۳ ماه پیشemiili
0میشه اسم اولین کتابتو بگی؟!
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
هیچکسان ۱
۴ ماه پیشemili
0میدونم ، سوالم اینه که باید رمان و کامل بفرستم؟.و یا ب صورت آنلاین ی کمی ازش رو
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
اگه رمان اولی هستی باید کامل باشه.
۴ ماه پیشemilli
0چراا نیستی ، فقط میخوام بپرسم چطوری رمان و اینجا بزارم و شروع کنم
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
باید توی بخش رمان اولیها،رمانتو بفرستی.اگه تایید کردن رمانتو برای انتشار آماده میکنن.
۴ ماه پیشemillii
0ممنووون فقط ی چیزی میخواستم درمورد نویسندگی باهات حرف بزنم از بله پیام بدم؟!
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
اگه مشاوره میخوای من آدم مناسبی نیستم 😅
۴ ماه پیشemiilli
0قلمت بهترینه ، موضوعش تایپ منه . میشه بگی از کجا دویست تارو میده و اینکه تبلیغ و از کجا ببینم؟!
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
ممنون❤️ صفحهی اصلی سایت رو از مرورگرت باز کن و برو پایین صفحه نوشته: «فرصت ویژه! کد سکه رایگان امروز را دریافت کنید.» کافیه روی دریافت سکه کلیک کنی.
۴ ماه پیشemilli
0نهه ولی من عاشقشممم تا پارت یازده خوندم چیکااار کنممم ی راهیی بگو
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
لطف داری❤️ اگه امکان پرداخت مبلغ عضویت رو نداری،سایت روزی ۲۰۰ سکه مجانی میده،بقیهشم میتونی با دیدن تبلیغ جمع کنی و پارتها رو باز کنی.
۴ ماه پیشemilli
0عزیزم مگه نمینویسی که ما بخونیم ؟ چرااا اخهههه
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
اگه بگم مینویسم که پول دربیارم سرزنشم میکنی؟🥺
۴ ماه پیشemillii
0چراا سکه میخواد نمیتونمم بخونم رمان و
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
به قصد آزار شما 🤌
۴ ماه پیشAzab elahi
0پارت گذاری رمان بازم شنبه تا پنجشنبه ست؟
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
نه😅فقط پنجشنبه و جمعه.
۴ ماه پیشباران
0کاش برای منم سکه برمیداشت😅
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
و من 💰🥲
۴ ماه پیشناشناس
0عالی بود، ممنون سوبر ^_^ √
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
(◍•ᴗ•◍)❤
۴ ماه پیشدرنا
0عالی بود، خسته نباشی❤️
۴ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
سلامت باشی ꒰⑅ᵕ༚ᵕ꒱˖♡
۴ ماه پیشافسون
0آفرین چه فرز بود اما واقعا چرا فرار اگه پول میخواستن مشکوک بود هم پسره هم شاید با همدستی هم از مدد پول گرفتن نمیشه مگه نه امکان نداره 🤔
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

narges
0سلاممم پوستر رمان جدید و که دیدم ذوق کردم با اشتیاق شروعش کردم