پارت دوم :
بعد از رفتن اسکینی،برگشتم پیش جان و رئیسش.داشتن از پلهها بالا میرفتن.
جان که پشت سر لواسانی میرفت گفت: «قول میدم دوستم پیداش کنه.» بعد به من نگاه کرد: «مگه نه؟»
گفتم: «نه.»
جان: «واقعا؟!!»
«تضمین نمیدم ولی سعی میکنم.میشه فیلم ربوده شدن پسرتونو ببینم؟»
لواسانی ایستاد و چند ثانیه بهم خیره شد.قیافهش داد میزد حوصلهمو نداره اما گفت: «آره،نشونت میدم.»
ما رو به اتاق کارش برد و فیلم رو پخش کرد.پلاک ماشینو با گِل مخدوش کرده بودن.دو نفر پسره رو دزدیدن و در همون لحظه به لاستیک ماشین جان شلیک کردن.
جان گفت: «من دنبالشون دویدم.ماشینشون افتاد تو چاله و گِل از پلاک کند ولی فقط یه سه دیدم،همین!»
«همون کافیه.»
جان: «واقعا؟!»
به لواسانی گفتم: «ممنون که فیلمو نشونم دادین.» از اتاق بیرون اومدم.
جان هم دنبالم اومد: «چیزی فهمیدی؟»
«یه چیزی هست ولی باید برم بیرون تا مطمئن بشم.»
جان با خوشحالی به لواسانی گفت: «دیدین گفتم میتونه؟»
لواسانی هم دنبالمون اومد: «الان دقیقا چی فهمید؟!»
جان: «نمیدونم ولی مطمئنم مهمه!»
ایستادم و به پدر ماهان گفتم: «چهطوره شما توی خونه بمونید و استراحت کنید؟»
مکث کرد: «نه،باهاتون میام.»
وارد کوچه شدیم.براساس فیلم،پسره رو ساعت هفت و چهل و سه دقیقه دزدیده بودن.
پرسیدم: «ربایندهها کِی تماس گرفتن؟»
لواسانی: «تقریبا یازده ظهر.»
«طلاها رو کِی تحویل دادین؟»
گفت: «حوالی ساعت سه به دستشون رسوندم.»
به ساعتم نگاه کردم.شش و نیم بود.هوا تاریک شده بود.
از جان پرسیدم: «اون چالهای که گفتی کجاست؟»
به پس کوچهی کنار خونه اشاره کرد: «اونجا.ماشینشون یه لحظه افتاد توش و یه تیکه از گِلی که به پلاک مالیده بودن کند.»
چراغ موبایلمو روشن کردم.
لواسانی کلافه و بیحوصله: «میشه بگی روی زمین دنبال چی میگردی؟»
بالأخره پیداش کردم و برش داشتم: «گِلی که از پلاکشون کنده.»
جان جلو اومد: «از کجا معلوم توی چالهی آب نیفتاده باشه؟!»
«چون با سرعت میرفتن کنار چاله افتاده.همونطور که میبینی نقش عدد سه هم روش مشخصه.»
جان با دقت نگاه کرد: «آره راست میگی!» رو به لواسانی گفت: «دیدین گفتم؟»
لواسانی تمسخرآمیز: «مثلا با یه تیکه گِل چی کار میشه کرد؟»
جان: «به هر حال اینم مدرکه!»
لواسانی با تأسف سر تکون داد: «احمقانهست!»
نوک زبونمو به گِل زدم.بعد جلوی دماغم گرفتمش و بو کردم.
جان پرسید: «بوی خاصی میده؟»
گذاشتم جان هم بو کنه.
گفت: «بوی پرتقاله!»
«آره،عطر ملایم مرکبات.»
نشستم و انداختمش تو چاله.داخل آب حل شد.تیکههاشو بین انگشتام لمس کردم.
جان دستپاچه شد: «چیکار میکنی؟ اون تنها مدرکمون بود!!»
تندتند آب رو هم زدم.یه خرده کف کرد.
گفتم: «توی خاکش مواد شوینده هست.»
لواسانی جلو اومد: «خب که چی؟ شوینده چیز نایابی نیست.»
«این هر نوع شویندهای نیست.بوش ملایمه.چرب و لیز نیست و اثرش روی دست نمیمونه.طعم کوکامیدوپروپیل بتائین هم میده.»
لواسانی کنجکاوانه پرسید: «اینایی که گفتی یعنی چی؟!»
همه چیو توضیح دادم و اون میمونک پیر همچنان نمیفهمید.
سادهش کردم: «بوی شامپوی ماشین میده.خاکشم مال کوهپایهست.»
نقشهی گوگل رو باز کردم: «طبق نقشه،فقط یه کارواش حوالی اینجاست که نزدیک کوهه.»
چشمهای لواسانی گرد شدن: «همینجا باشید،الان برمیگردم!» و سراسیمه به خونه رفت.
جان با خوشحالی: «میدونستم پیداش میکنی!»
«هنوز که پیدا نشده.»
جان: «فقط یه قدم باهاش فاصله داریم!»
«نمیخوام ناامیدت کنم ولی...»
حرفمو قطع کرد: «نه! ماهان پسر خوبیه.مطمئنم اینجوری ناجوانمردانه نمیمیره!»
دلیلش احمقانه بود اما گفتم: «امیدوارم.»
طولی نکشید که لواسانی با ماشین برگشت و ما رو هم سوار کرد.من و جان پشت نشستیم.هنوز در بسته نشده بود که راه افتاد.از روی نقشه جلو میرفت.
بعد از مدت کوتاهی وارد جادهای شدیم که از یک طرف با کوه و از طرف دیگه با درختهای کاج احاطه شده بود.ماشین رو نگه داشت و پیاده شد.طبق نقشه،فاصلهی چندانی با کارواش نداشتم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

sober | نویسنده رمان
قربونت برم 😘
۴ هفته پیشRaha
0اینکه نیو اینقدر خوب تونست تا اینجای کار رو جلو ببره بخاطر پلیس بودن برادرشه که یه چیزایی بلده یا کلا خودشه که اینارو بلده؟🤔 بریم ادامه ببینیم قضیه چیه..
۲ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
اینا رو در واقع باباش یاد گرفته.
۲ ماه پیشمائده
0چقد شخصیت نیو رو دوست دارممم
۲ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
😘❤️
۲ ماه پیشSara
3به قلمت اعتماد دارم، مشتاقانه میخونمش، و صادقانه نظر میدم، تا شاید اندک اثر مثبتی روی پیشرفتت تا بی نهایت داشته باشه... خسته نباشی🤎
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
خیلی ممنون (◍•ᴗ•◍)❤
۳ ماه پیشAzab elahi
1سلام شرمنده یه مدت نبودم دوباره برگشتم تا با رمانات زندگی کنم👻😙
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
سلام،خوش اومدی❤️
۳ ماه پیشNegar
0نیو چه باهوشه. یه سوال، جان ایرانیه؟ و اینکه نیو اسم اون پلیسه رو خودش گذاشته اسکینی؟
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
بله نگار جان 😇 جان اسم ایرانیه به معنی روح انسانی و روان.اسکینی هم فامیلی جناب سروانه.اسم یکی از اساتید حقوق ربیعا اسکینی بود که برای این شخصیت ازش استفاده کردم 😅
۳ ماه پیشNegar
2چه جالبب. اخه من گفتم شاید جناب سروان لاغره نیو بهش میگه اسکینی😂
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
منم اولینبار این فامیلی رو دیدم تعجب کردم (≧▽≦)
۳ ماه پیشیلدا
1حقیقتا منم همین فکر و میکردم😑😂
۳ ماه پیشحامی
0عاشقش شدمممم فقط اسم شخصیت اصلی چیه؟
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
قربونت، اسمش Niv هست.
۳ ماه پیشلایف
0نیو پسره یا دختر؟
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
پسر.
۳ ماه پیشتارا
0سلام لطفا اگہ میشہ رمانتونو بہ صورت صوتی ھم از اول پارت گذاری کنین تا کسانی کہ امکان خوندن ندارن بہ صورت صوتی رمان و دنبال کنن ممنون از لطفتون
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
سلام.چشم،سعی میکنم.
۳ ماه پیشتارا
0چشمتون بی بلا پس ھر وقت صوتی موجود شد بھم اطلاع بدید تا منم عضو رمان زیباتون بشم ممنون از لطفتون 💐💚💚
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
حتما❤️
۳ ماه پیشبهناز
0سلام ممنون از رمان های قشنگت
۳ ماه پیشافسون
0خوب بود من از معما و فکر کردن براش خوشم میاد ممنون
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
(◍•ᴗ•◍)✧*。
۳ ماه پیشدرنا
0من از نیو خیلی خوشم می آد، خیلی شبیه من می تونه باشه😅😂
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
نیو هم از تو خوشش میاد o((*^▽^*))o
۳ ماه پیشابوالفضل
0جالبه! خوشم اومد ازش واقعا تا اینجا خوبه
۳ ماه پیش
sober | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت (◕ᴗ◕✿)
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Baran
0فنتم تا اخر همه شخصیتاتم دوست دارم