لیست کلیه پارتهای رمان نگاتیو : پارت های 81 تا 87
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان نگاتیو - پارت 81
با خشم و نفرت دستامو مشت کردم و یک قدم جلوتر رفتم. لوله اسلحه اش دقیقا روی پیشونیم قرار گرفت. از شجاعتم تعجب کرد. خیره به چشماش گفتم : _ فکر کردی انقدر احمقم که بدون هیچ پشتوانه ای با یک لپ تاپ تو دستم بلند شم بیام تو دل خطر؟ دستمو کردم تو جیبم. داد زد : _ کار اشتباهی نکن وگرنه مغزت پاشی...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 82
دویدم سمت در انتهای راهرو و وارد شدم. چراغ کم نوری فضا رو روشن کرده بود و در و دیوار با کاشی و سرامیک پوشیده شده بود. هوا رطوبت داشت، مثل یک حموم واقعی. یک استخر بزرگ وسط اونجا بود و لبآ لب پر از آب بود. چشمام گرد شد و ترسیده جیغ زدم : _ هومن!! رفتم لبه استخر، دستام میلرزید و قلبم مثل گ...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 83
متاسف سرمو به طرفین تکون دادم _ مجبور شدم به بابک تحویلش بدم. نگاهشو ازم گرفت. دستشو مشت کرد و با حرص گذاشت رو پاش. _ به خشکی شانس. چقدر زحمت کشیده بودیم براش. یهو لبخند روی لبم نقش بست و چندبار ابروهامو انداختم بالا _ ولی یه کپی از اطلاعات توش فرستادم برای یکی. چشماش برق زد و سرشو گ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 84
_ یه خراش سطحیه. نگران نباش. اینو گفت یهو خم شد. سریع دستشو گرفتم و گفتم : _ وای حالت بده. دستتو بنداز رو شونه ام. دستشو انداخت دور گردنم و چاقو رو انداخت اونطرف تر. دست آزادشو گذاشت روی پهلوش و به سمت در راه افتادیم. _ زخمی شدی آره؟ آروم راه رفت و گفت : _ شلوغش نکن. میگم یه زخم کوچی...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 85
با خشم مشتشو بالا برد و خواست توی صورتش فرود بیاره که یهو صدایی از پشت سرمون گفت : _ دستتو بکش پایین. یکی جیغ کشید و ترسیده اسممو صدا زد : _ السا کمک. چشمام از تعجب گرد شد و دست هومن رو هوا موند. آهسته پلک زدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. با دیدن شایسته شوک شده سرجام خشکم زد. بازوی بردیا...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 86
آهسته از بغل هومن بیرون اومدم. بابک کنار گوش باباش گفت : _ من میرم چک کنم تا ببینم همه چی اوکیه یا نه. شما اینارو ببندید سریع بیاید بیرون. آصف سر تکون داد. سهراب که با سیم های توی دستش یه گوشه ایستاده بود بعد از جدا شدنمون قدمی جلو گذاشت و گفت : _ آقا بیا و این دوتا کفتر چائی عاشقو نکش. ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 87
دو ماه بعد : به دوربین های فیلمبرداری مقابلم نگاه کردم و گفتم : _ من با کدوم دوربین حرف بزنم؟ مردی که پشت دوربین ایستاده بود گفت : _ با این دوربین. شایسته اخم کرد و نگاهی به ساعتش انداخت _ لطفا زودتر. برنامه امروزمون یکم فشرده است. مجری زنی جوان بود و یک دفتر چه کوچک توی دستش بود. نش...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
