نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و سوم :
متاسف سرمو به طرفین تکون دادم
_ مجبور شدم به بابک تحویلش بدم.
نگاهشو ازم گرفت. دستشو مشت کرد و با حرص گذاشت رو پاش.
_ به خشکی شانس. چقدر زحمت کشیده بودیم براش.
یهو لبخند روی لبم نقش بست و چندبار ابروهامو انداختم بالا
_ ولی یه کپی از اطلاعات توش فرستادم برای یکی.
چشماش برق زد و سرشو گرفت بالا
_ جدی میگی؟ کی؟
_ مانلی.
لباش مثل خط شد
_ آدم قحط بود؟
لطفا صبر کنید...
