پارت هشتاد و سوم :

متاسف سرمو به طرفین تکون دادم
_ مجبور شدم به بابک تحویلش بدم.
نگاهشو ازم گرفت. دستشو مشت کرد و با حرص گذاشت رو پاش.
_ به خشکی شانس. چقدر زحمت کشیده بودیم براش.

یهو لبخند روی لبم نقش بست و چندبار ابروهامو انداختم بالا
_ ولی یه کپی از اطلاعات توش‌ فرستادم برای یکی.
چشماش برق زد و سرشو گرفت بالا
_ جدی میگی؟ کی؟
_ مانلی.
لباش مثل خط شد
_ آدم قحط بود؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!