لیست کلیه پارتهای رمان نگاتیو : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان نگاتیو - پارت 61
دروغ چرا؟ ترسیدم. بدم ترسیدم... من، یکه و تنها توی این خونه مقابل مردی قرار گرفته بودم که یه زمانی گلوش رو با تیغ پاره کردم و بعدش فرار کرده بودم. اینکه توی این سالها منو فراموش نکرده بود و بیخیال انتقام گرفتن نشده بود یک بحث بود. اینکه میخواست چجوری انتقام بگیره هزار تا بحث... در ظاهر خودمو ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 62
دو مرد به سمتم اومدند. دستامو گرفتن و تقریبا از روی زمین بلندم کردند. وقتی دیدم داد و بیداد و لگد زدن نتیجه ای نمیده خودمو به دست سرنوشت سپردم و رها کردم. با رنگی پریده و چشمهای وحشت زده منو از اتاق بیرون بردند و نگهم داشتند. عجیب بود که نه دوربینی اونجا بود نه تیم فیلمبرداری... شاید میخواستن...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 63
وقتی محتویات بطری رو کامل به خوردم داد گفت : _ ولش کنید. مرد دستشو از روی فکم برداشت و دستامو رها کردند. با زانو های خمیده روی زمین افتادم و محکم سرفه کردم. درمونده گفتم : _ چرا...آخه چرا با من این کارو میکنید؟ بازم سرفه کردم. _ تا بوده همین بوده دختر جون. یکی یه جای ممکلت یه گندی بالا...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 64
درحالی که توی بغلش بودم به چهره جدیش نگاه کردم و با انگشت اشاره ام یکی زدم رو لپش. نگاهشو از رو به رو برداشت و به من داد. لبامو کش دادم و گفتم : _ دستت درد نکنه. خیر ببینی. سرعت قدم هاشو تندتر کرد. یهو زدم زیر گریه _ بتمن یا اسپایدرمنی چیزی هستی؟ چجوری تونستی منو نجات بدی؟ با نگاهش اطراف ...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 65
نگاهشو ازم گرفت. یک تیکه نون از توی سبد نون روی میز برداشت و روش پنیر مالید. خونسرد گفت : _ اول صبحونه اتو بخور. لقمه رو گذاشت توی بشقاب سفیدی که مقابلم بود و بعد به چشمام نگاه کرد _ چون تضمین نمیکنم بعد شنیدنش برات اشتهایی بمونه. به لقمه توی بشقاب نگاه کردم و سری تکون دادم. _ باشه. بعد صبح...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 66
دستشو روی پشتم کشید و چشمامو بستم. چند لحظه به همون ترتیب گذشت و ریتم نفس کشیدنم آروم شد. چشمامو باز کردم و آهسته ازش فاصله گرفتم. _ بهتری؟ درحالی که نگاهمو میدزدیدم آستین هودیمو تا نوک انگشتای دستم پایین کشیدم و گفتم : _ آره. یه چیزایی از دیشب برام تداعی شد ترسیدم. ابروهاش بالا رفت و با...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 67
_ درحال حاضر اولویت جونته. دیدی که اون بی شرف و آدمایی که پشتشن تا کجا میتونن پیش برن؟ نیشخندی زدم و سرمو به طرفین تکون دادم _ نه هومن. نه...من دوست ندارم از دید بقیه یه مجرم فراری باشم. اونا همه چیز منو ازم گرفتن. اعتبارم آبروم. شغلم. زندگیم... نمیتونم اینارو نادیده بگیرم. لحظه ای به چشمام ...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 68
چند لحظه ای سکوت بینمون برقرار شد. هومن توی فکر بود و حرفی نمیزد. فکر کردم داره راجب من و کارهای اشتباهی که کردم فکر میکنه. همین که خواستم حرف بزنم گفت : _ من به اندازه ای که آصفو گیر بندازیم ازش مدرک دارم. اما از دوتا چیز میترسم. سوالی سرمو تکون دادم _ چی؟ نگاهش روی زمین بود و متفکرانه حرف...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 69
نزدیک تابلو ها شدیم و یکی، یکی همشون رو از نظر گذروندیم. چونه امو خاروندم و درحالی که نگاهم به تابلوی رو به روم بود گفتم : _ منم میتونم مثل این بکشم. دوتا دستمو گذاشتم روی عصام و متفکر گفتم : _ یه چندتا تابلو نقاشی میکشم اسم همشو میذارم مثلا... کمی فکر کردم یهو توی هوا بشکن زدم _ عشق...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 70
از لحن سوال پرسیدنم جا خورد و عجیب نگاهم کرد _ نه منظورم پسر بزرگترشون بود. بابک _ مگه داداش بزرگتر داشت؟ _ بله از یه همسر دیگه پدرشون. نفسمو بیرون دادم و زیر لب گفتم : _ مرده شور پدرشونو ببرن. ابروهاش بالا رفت _ بله؟ اصلا شما بردیا رو از کجا میشناسید؟ متفکر گفتم : _ کیه که نشناسه...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 71
حرفشو که زد انگار خودش هم از عمق چیزی که گفته بود جا خورد. نگاهش رو ازم گرفت و با دستپاچگی که تا به حال ازش ندیده بودم استکان چایی رو بلند کرد و کمی ازش خورد. چند لحظه سکوت توی اتاق پخش شد. سکوتی که با تپش قلب من و حرف چند لحظه پیش هومن سنگینتر شده بود. نمیدونم چیشد که اینو گفت ولی دیگه برا...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 72
سالنی که توش قرار داشتیم یه راهرو داشت. وارد راهرو شد و منم پشت سرش راه افتادم. با فاصله نسبتا زیادی ازش وارد راهرو شدم. وقتی رسیدم با سه تا در بسته مواجه شدم و راهرویی که کسی توش نبود. سه تا اتاق توی راهرو بود و نمیدونستم رفته توی کدوم. چند قدم جلو رفتم و گوشمو روی در گذاشتم. صدایی نمی...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 73
بدون اینکه برگردم قدمام از حرکت ایستاد. نفسام به شمارش افتاد و ترسیده گفتم : _ چیکار کنیم؟ هومن آروم لب زد : _ هیش...خونسردیتو حفظ کن... آب دهنمو با صدا قورت دادم و به پشت سر چرخیدم. بابک بود، داداش بردیا. نزدیک شد و با اخم مقابل من و هومن ایستاد. _ سلام دستمو مشت کردم و همین که اوم...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 74
با دهن باز مونده از تعجب به صورتم خیره شد _ تو چقدر شبیه... حرفشو کامل نگفت و اخم کرد _ السا؟ خودتی؟ تعجبم کم، کم از بین رفت و جاشو به عصبانیت داد. اون ولی همچنان بُهت زده داشت نگاهم میکرد. _ ولی... تو اینجا چیکار میکنی؟ به چشماش خیره شدم و با حرص گفتم : _ حالا میفهمی. دستشو بالا ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 75
بردیا یه لپتاب همراهش بود که توش مدارک و رسید های واریزی وجود داشت. رسید هایی که نشون میداد یه سری بلاگر توی ایران و خارج از کشور به صورت مستقیم و غیر مستقیم برای سایت شرط بندی تبلیغ میکنن. پول هنگفتی که از این سایت ها بدست میاد تقسیم میشه بین اشخاصی که حکم جابه جا کننده رو دارن. اونا میان گا...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 76
یه کامیون داشت از روبه رو می اومد و مستقیم داشتیم میرفتیم سمتش! هومن و مرده باهم درگیر بودن. با چشمهای گشاد شده از وحشت داد زدم : _ الان میزنیم به کامیون. صدای بوق بلند کامیون گوشامو پر کرد و هومن سریع دستشو گذاشت روی فرمون و چرخوندش سمت راست. ماشین از بغل کامیون رد شد و از جاده خارج شدیم رف...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 77
تا اینو گفتم چاقو از زیر گلوم اومد پایین و صدای آشنایی گفت: _ عه ستاره تویی! تغییر جنسیت دادی؟ آروم برگشتم و با دیدن سیا یه لحظه هنگ کردم. اونم همینطور بود! شایسته ترسیده گفت : _ چیشده؟ همو میشناسید؟ یهو خون به مغزم نرسید و به سمتش حمله کردم _ کثافت بیشعور میکُشمت. چاقو رو پشتش قایم کرد ...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 78
گوشه لبش پاره شده بود و بالای ابروش زخم برداشته بود. خون از کنارصورتش سرازیر شده بود و نیمی از صورتش رو پر کرده بود. چشماشو بسته بود اما حالت بی هوشی نداشت. بی قرارانه از جام بلند شدم و بدون اینکه نگاهمو از گوشی بردارم داد زدم: _ کثافت عوضی...قول داده بودی کاری بهش نداشته باشی. لعنتی این چی...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 79
** کیف لپ تابو از روی میز برداشتم و به شایسته نگاه کردم. یک قدم جلو اومد و نگران گفت : _ همه چیزو برداشتی؟ به کیف توی دستم اشاره کردم _ همه چیز همینه. لباشو به نشونه لبخند کش داد _ امیدوارم موفق بشی. کاش میذاشتی منم بیام. دستمو گذاشتم روی بازوش _ خودمم نمیدونم تهش چی میشه نمیخوام سر جون ...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان نگاتیو - پارت 80
چاره ای برام نمونده بود. دست لرزونمو جلو بردم تا گوشی رو بگیرم که صدای زنگش قطع شد. یه نگاه به گوشی انداختم یه نگاه به مرد. یعنی بالاخره یه جا شانس بهم رو کرد؟ دستپاچه گفتم: _ قطع کرد. نگاهی به صفحه گوشی انداخت _ راه بیفت. نفس راحتی کشیدم. همین که اومدم قدم اولو بردارم دوباره گوشی زن...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
