نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و دوم :
دویدم سمت در انتهای راهرو و وارد شدم.
چراغ کم نوری فضا رو روشن کرده بود و در و دیوار با کاشی و سرامیک پوشیده شده بود.
هوا رطوبت داشت، مثل یک حموم واقعی.
یک استخر بزرگ وسط اونجا بود و لبآ لب پر از آب بود.
چشمام گرد شد و ترسیده جیغ زدم :
_ هومن!!
رفتم لبه استخر، دستام میلرزید و قلبم مثل گنجشک توی سینه ام میکوبید.
کنار دیواره استخر یه هاله تیره دیدم. مثل سر یا بدن یک
لطفا صبر کنید...

سمیرا
0اپلیکیشن رو بروز کردم اما نمیتونم بخونمش