نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت نوزده :
و بعد شماتتبار در نگاه سودی حرفش را تمام کرد:
_انقدر روش دعا جادو آوردن، گربهَه بخورد پس میافتد!
ابروهای سودی بههم چسبیده بود. رهی از ایوان پایین پرید و به سوی باغچه راه افتاد. رستم نفسی کشید و نومیدانه به سوی خانه برگشت. رهی لاشهی خروس را که در کیسهی سیاه میانداخت، سودابه غر زد:
_آخرش بابات با این کاراش دختره رَ ترشی مِندازد!
رهی با اخمی پرلبخند جواب داد:
_اینا خر
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
