نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت دوازده :
نصرت بیحالت نگاهش کرد. او بود و صاحب چکی که به دلیل عدم موجودی حساب بهناچار برگشت زده بودش.
روی زانو خم شد و دستمال کاغذی را روی پیشانی خیسش کشید. حالش خراب بود؛ به اندازهی تاجری که بعد از عمری خوشحسابی و اعتبار حالا مقابل طرفحسابش نشسته بود تا بلکه رئیس بانک برایش مهلت بگیرد!
حرفها را نصفهنیمه میشنید. فکرش پیش صیاد بود و آبرویی که به واسطهی اعتماد بیجایش به تاراج ر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
