پارت سوم :

رستم لب حوض نشست و دستی به آب زد و بی‌حوصله گفت:
_آخَه کار من نیست کی!
سودی بی‌اعصاب شد و وقتی با سینی چای در اتاق را باز می‌کرد، اخم‌آلود جواب داد:
_اصلا کار من اس! حرفَ کوتاه کن مرد!
پا توی نشیمن گذاشت و همان وقت از اسپیکر کوچکی که در لولای در تعبیه شده بود، صدای مردانه‌ای به گوش رسید:
_پدرم آن جهاندار بیدارمرد/ که دیدی ورا روزگار نبرد/ زمین سم اسب ورا بنده بود/ به رایش فلک نیز پوینده بود...
سودی به عادت همیشه از شنیدن این صدا شوکه شد و با خشم گفت:
_خدا نکشدت پسر!... در هر اتاقی رَ وا مِکنم یه بار سکته مِزنم! خفَه کن این واماندَه رَ!
مهردخت کنار تاقچه ایستاده بود و در موبایلش چیزی را جستجو می‌کرد. در همان‌حال جواب داد:
_قشنگه که. خونه‌ی کی دیدی از در و دیوار برات شعر بخونن؟
سودی سینی را مقابل عزیز گذاشت و بی‌حوصله گفت:
_کجاش قشنگ اس؟ از جرز دیوارم صدا مرد نامحرم می‌شنفم! قباحت دارد.
استکان‌نعبلکی را مقابل عزیز گذاشت و برش لیمو را روی آن چکاند. پیرزن در سکوت نگاهش می‌کرد. موهای حنازده‌اش را از فرق باز کرده بود و پیراهن نخی گلداری به تن داشت. روی تشک پنبه‌ای نشسته بود و حرف نمی‌زد. رستم در اتاق را که باز کرد، این‌بار مرد شاعرِ توی بلندگو خواند:
_گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت/ شب‌ها بر گاهواره‌ی من بیدار نشست و خفتن آموخت...
رستم جلو که می‌آمد تأسف‌بار سر تکان داد:
_اینم شانس ماست. هر نوبَه پامَه گذاشتم تو اتاق برا من از پستان ننه‌م خواندَه‌س!
مهردخت به خنده افتاد و موبایل را سر تاقچه، کنار تابلوی قدیمی مادربزرگش گذاشت. به سوی ارسی‌های بلند اتاق رفت و لت آن را گشود. نوردخت نشسته بود لب حوض و آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده و دست‌هایش را صابون می‌زد. مهردخت نه‌چندان بلند گفت:
_داداشو صدا کن، بگو بیاد چای بخوریم.
نوردخت ساعدش را زیر شیر آب گرفت و در همان‌حال رو به خواهر بزرگش سر تکان داد، اما به این‌هم راضی نشد و یک‌باره کف حوض نشست.
رهی دورتر از اهل خانه، در اتاقش آن‌سوی ایوان عمارتی که بنایی بود متعلق به دوران قجر، پشت کامپیوتر نشسته بود. عینک به چشم داشت و محاسباتش را چک می‌کرد. خطا داشت و معادله‌اش جور نمی‌شد. عصبی شد و نومیدانه به صندلی تکیه داد. دست‌هایش را پشت سرش در هم قلاب کرد و به طراحی‌اش چشم دوخت. رسیده بود به غول مرحله‌ی آخر و درست همین‌جا به خنسی خورده بود. داشت روی تکرار محاسبه فکر می‌کرد که یک‌باره صدای نوگل تمرکزش را به‌هم ریخت. به عقب چرخید و نوگل منقارش را باز کرد. موبایل را کف دست او گذاشت و دوبار تکرار کرد:
_امیرکفتار پیام دادَه‌س! امیر کفتار پیام دادَه‌س!
رهی موبایل را از منقار نوگل گرفت و وقتی روی آن کلیک می‌کرد، جواب داد:
_این چه حرفیه آخه؟ می‌دونی بشنفه امیرکفتار صداش می‌کنی ناراحت می‌شه؟
نوگل جایی کنار میز روی فرش نشست و جواب داد:
_دَنگی‌دُنگی حالیش نیست! هر نوبَه خرجشَه مِندازد گردن تو!
امیر نوشته بود:
_تماس بگیر!
رهی نفسش را فوت کرد و نوگل را از روی زمین برداشت. پاور آن را فشار داد و مرغ رباتیکش را که با هوش مصنوعی هوشمندسازی‌اش کرده بود روی میز گذاشت. از روی صندلی بلند شد و روی تخت یله داد. با دست آزادش بندهای بین آجرهای قرمز دیوار را که لمس می‌کرد، روی نام امیر ضربه زد. کمی بعد صدای امیر در گوشی پیچید:
_در چه حالی؟
_خراب! محاسباتم غلط از آب دراومد. تو کجایی؟
_با بچه‌ها اومدیم دوردور. بیام دنبالت؟
لبخند بی‌اراده روی لب رهی جا خوش کرد و وقتی به نوگل نگاه می‌کرد، جواب داد:
_باشه یه شب دیگه... چه خبر؟
امیر کنار خیابان ایستاده بود. مقابل آبمیوه‌فروشی شلوغ بود؛ مثل همیشه و صدای هیاهوی شبِ خیابان ملاصدرا در گوش‌ رهی می‌پیچید. مکث امیر که طولانی شد، نومیدانه پرسید:
_چی شد؟ ضامن می‌خوان؟ بابام هست اگه...
_تنها ضامن نیست... موجودی‌مونم کمه رهی. گردش حساب هر سه تامون پایینه. برا وام اعتبار مالی‌مون خیلی کمه.
رهی پوزخند زد:
_موجودی حسابمون اگه اکی بود که دیگه پی وام نمی‌رفتیم.
_البته می‌تونیم وام بخریم! دردسر این کم‌تره!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!