نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت یازده :
پتویی روی شانههای عزیز انداخت و از مهمانخانه خارج شد. آن وقت از روز کسی خانه نبود. دخترها به سر کار و مدرسه رفته بودند و پدرش به عادت سالهایی که معلم بود و در دبیرستانهای پسرانهی قزوین درس میداد، صبح خروسخوان زده بود بیرون. مادر هم...
در حیاط چشم چرخاند و با لبخندی کمرنگ از پلههای آجرچین پایین رفت. مادر هم خانه نبود. یا رفته بود کارگاه خورشیدخانم، یا شاید هم در حیاط منزل
لطفا صبر کنید...

نیکپور ارشتناب
0سلام داستان خوبیه دوست داری ادامه اش را بخونی دست نویسنده اش پراز قلم من رهی برام جالبتر ه چون مشکل خیلی از دانشجوهاست از نویسنده ها میخوام داستانهای واقعی بنویسند