پارت یازده :

پتویی روی شانه‌های عزیز انداخت و از مهمان‌خانه خارج شد. آن وقت از روز کسی خانه نبود. دخترها به سر کار و مدرسه رفته بودند و پدرش به عادت سال‌هایی که معلم بود و در دبیرستان‌های پسرانه‌ی قزوین درس می‌داد، صبح خروس‌خوان زده بود بیرون. مادر هم...
در حیاط چشم چرخاند و با لبخندی کم‌رنگ از پله‌های آجرچین پایین رفت. مادر هم خانه نبود. یا رفته بود کارگاه خورشید‌خانم، یا شاید هم در حیاط منزل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیکپور ارشتناب

    0

    سلام داستان خوبیه دوست داری ادامه اش را بخونی دست نویسنده اش پراز قلم من رهی برام جالبتر ه چون مشکل خیلی از دانشجوهاست از نویسنده ها میخوام داستانهای واقعی بنویسند

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️