پارت هفده :

نشسته بود کنار باغچه و شلنگ آب را گرفته بود روی صورتش، اما حرارتی که به جانش افتاده بود با این چیزها خنک نمی‌شد.
نگار با چشمانی خیس و حوله ای در دست ایستاده بود کنارش و با نگرانی می‌گفت:
_بریم درمونگاه... شاید بینی‌تون شکسته باشه.
نصرت دستش را برای گرفتن حوله دراز کرد. از روی زانو که بلند می‌شد شیر آب را هم بست. حوله را روی دماغش گرفت و لحظه‌ای درد در جانش پیچید. بدون حرفی از کنار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!